ابو دثار .
به پشهبند كه از پارچهء نازك ( شمد ) درست مىكنند تا از درآمدن پشه در امان بمانند ابو دثار گويند . شاعر خوش ذوق توانايى در شعر دلپذير و ظريفى گفته :
لنعم البيت بيت ابى دثار * اذا ما خاف بعض القوم بعضا
پشهبند چه اتاقك دلپذيرى است ، آنگاه كه مردم از بعضىها در بيم و هراس باشند .
أبو دفار .
- أبو ليلى .
أبو الذّبّان .
كنيهء عبد الملك بن مروان بود . به جهت بويناكى دهانش - آن سان كه چون مگسى بر كنار دهانش مىنشست ، مىمرد - او را بدين كنيه مىخواندند .
گويند روزى او سيبى را گاز زد و پس آن را به سوى يكى از زنانش افكند زن كاردى خواست و جاى دندان او را كند . عبد الملك گفت : چرا چنين كردى ؟
گفت : تا رنجش بوى بد را از آن دور كنم مروان در دم طلاقش داد .
أبو ذكاء :
خورشيد .
ابو راحة .
خواب را گويند .
أبو رجاء .
سفره را گويند .
أبو رزين .
آبگوشت و تريد را گويند .
أبو رميح
- ابو طريف .
ابو رياح .
تنديس سوارى است از مس در شهر حمص بر روى ستونى آهنى ، بالاى گنبدى در دروازهء جامع . با وزيدن باد تنديس مىگردد . دست راست سوار دراز است و انگشتانش - جز انگشت سبّابه - همه بسته . هر گاه مردم حمص بخواهند به وزيدن ، و جهت وزش باد پى ببرند از گردش اين تنديس مىدانند زيرا تنديس با نرمترين باد نيز مىچرخد و از اين رو آن را « ابو رياح » خواندهاند .
مرد سبكسار هر دمبيل مزاج و نااستوار را نيز به او مانند كنند و ابو رياح نامند . شاعرى گفته :