در تنگسال گفته :
لمّا رأيت زمانا * يفترّ عن كلّ صعبه
و القحط فى اكله النّا * س بالذّئاب تشبّه
و الحبّ قد عزّ حتّى * انسى المحبّ الأحبّه
فى حبّة القلب منّى * زرعت حبّ ابن حبّه
يعنى : روزگار را چنان ديدم كه به هر سختى و رويداد تلخ مىخندد ، و در هنگامهء تنگسالى چگونه قحطى ، گرگسان ، مردم را مىخورد . و گندم چنان گران و ديرياب شده كه دوست ، دوست را از ياد برده . از اين روى من در سويداى دل خويش محبت گندم را كاشتم .
ابن الحرب .
به مرد دلاورى گويند كه جنگ آزموده و خو گرفته به رزم و پهلوانى باشد .
در رسالهاى از صاحب ابن عبّاد خواندم كه : پسران حرب آناناند كه جامهاى جنگ را - تلخ و شيرين - سر مىكشند و زود از زود جامهء رزم به تن مىكنند .
ابن الخصىّ .
اختهزاده . چيزى را كه نمىتواند وجود داشته باشد ، بدان مثل زنند ، ابو تمّام گفته :
و ذاك له اذا العنقاء صادت * مربّية و شبّ ابن الخصّى
يعنى : در جايى كه عنقا پرورش دهنده باشد و از اخته فرزندى زاده شود و جوان گردد ، اين كار از او ساخته است .
ابن خلاوة .
يعنى دور و به كنار . گويند : انا من هذا لأمر فالج بن خلاوة . يعنى من در اين
ابن دأية .
كلاغ را گويند زيرا بر ميان دو شانهء شترى كه پشتش ريش شده باشد بنشيند و نوك بدان زند . شاعرى گفته :
و لمّا رأيت النّسر غرّ ابن دأية * و عشّش فى و كريه جاشت له نفسى
يعنى : هنگامى كه ديدم كركس ( پيرى و سالخوردگى ) زاغ سياه ( جوانى ) را