يعنى : نان فلان همچون شغال است كه نه در بيابان هموار توانند ديد و نه در زمين سخت ناهموار .
و ديگر - در دشوارى شكار كردن و بهاى ناچيزش - بد و مثل زنند .
شاعرى گفته :
كابن آوى لشديد المقتنص * و هو اذا ما صيد ريح فى قفص
يعنى : همچون روباه است كه به دشوارى توان شكارش كرد و چون گرفتى ، بادى است در قفس و در دست چيزى نه .
ابن الأرض .
گياهى است كه روى پشتهها سبز مىشود - داراى ريشه است امّا بلند نمىشود . بسيار زود درمىآيد و زود هم پژمرده و خشك مىشود ، در زود رسيدن و زود از ميان رفتن بدان مثل زنند .
ابن بجدتها .
به كسى كه دانا به نهاد و نهانيهاى زمين باشد ، گويند ، و ضمير « ها » به « الارض » برمىگردد . متنبّى گفته :
حتى اتى الدنيا ابن بجدتها * فشكا اليه السهل الجبل
يعنى : تا اين كه كسى به دنيا پاى نهاد كه بدان آگاه و دانا بود پس جلگههاى هموار و كوهها به او ناليدند و شكوه كردند .
ابن جلا :
به كسى گويند كه كار و حالش كاملا پيدا و آشكار باشد . شاعر گفته « 1 » :
انا ابن جلا و طلّاع الثنايا * متى اضع العمامة تعرفونى
يعنى : منم مرد نامور و بالا رونده از گردنهها ( كار آزموده ) كه هر گاه عمامه را از روى سر بردارم خواهيدم شناخت .
بعضى نيز با تنوين - ابن جلا - خواندهاند . خارزنجى مىگويد : يعنى منم آن مرد بلند آوازه ، اگر چشمانت را باز كنى مرا خواهى شناخت .
ابن حبّة .
مقصود نان است . جابر بن حبّه نيز گويند . يكى از هم روزگاران ،
هامش
( 1 ) - شعر از سحيم بن وثيل الرياحى است - مجمع الامثال ميدانى 33 : 1 ( م )