ابن الليالى .
به ماه گويند و ابن ليلة به ماه نو ؛ نصيب گويد :
بدأن بنا و ابن الليالى كانّه * حسام جلت عنه العيون صقيل
يعنى [ ستارگان ] و ماه بر ما آشكار شدند گويى ماه شمشير آبدار و براقى بود
كانّ ابن ليلتها جانحا * فسيط لدى الافق من خنصر
يعنى : هلال ماه شبهاى معشوق در كرانه آسمان مانند تراشهء ناخنى است كه از انگشت خنصر افتاده .
و عرب به فرزند بيابانها « 1 » نيز ابن الليل گويد ، و از اين روى مادر تأبّط شرّا در زارى و مويه به دو مىگفت : دريغا از پسرم ، دريغا از آن فرزند صحرا ، كه از هيچ چيز نمىترسيد .
و از على بن ابى طالب - خشنودى خداوند بر او باد - روايت شده :
ماذا يرينى الليل من اهواله * انا ابن عمّ الليل و ابن خاله
اذا دجا دخلت فى سرباله
يعنى : شب از ترسهاى خود چه چيز مىخواهد به من نشان بدهد . من پسر عمو يا پسر خاله شب هستم كه چون تاريك شود به زير جامه او فرو مىخزم .
ابن الماء ،
به هر پرندهاى گويند كه با آب الفت و پيوند دارد . شاعرى گفته :
و ينذرنى بسطوته و انّى * يخاف برودة الماء ابن ماء !
يعنى : مرا از خشم و دستبرد خويش مىترساند . پرندهء آبى از سردى آب ، كى مىترسد .
ابن نعامه .
عبارت است از شهراه و باريكه راهها ، و روى پا ، و رگى در كف پا ، و استخوان ساق پا . و اين همه از پيشوايان لغت نقل شده است . عنتره در شعرى ، خطاب به همسرش گويد :
انّ الرّجال لهم اليك وسيلة * ان يأخذوك تكحّلى و تخضّبى
هامش
( 1 ) - متن : ابن المفازات ، ضبط چاپ 1326 قاهره و چاپ ابراهيم صالح : ابن الفارات . ( م . )