اشاره دارد به آنچه شاعران چنان مىپنداشتند كه ديوان ، شعر را در دهان آنها مىگذارد و به آنها يارى و تلقين مىكند ، و بر آن باور بودند كه هر شاعر توانا را شيطانى است كه شعر را از زبان او مىخواند ، و شاعرى كه شيطان وى سادهروى و جوان مىبود شعر وى نيكو و استوار بود . كار آنها در قبول و تحقيق اين احوال به جايى رسيد كه براى آن شيطانها نامهايى گفتند . مثلا نام شيطان اعشى « مسحل » بود و نام شيطان فرزدق « عمرو » و نام شيطان بشّار « شنقناق » بود .
اعشى دربارهء مسحل گفته :
و ما كنت ذا قول و لكن حسبتنى * اذا مسحل يبرى لى القول أنطق
من صاحب گفتار نبودم ، بلكه چنين پندارم آن گاه كه « مسحل » بر من سخن عرضه مىدارد سخنور مىگردم .
و حسّان بن ثابت گفته :
ولى صاحب من بنى الشيصبان * فحينا أقول و حينا هوه
مرا همدمى است از بنى شيصبان [ كه در سخن ] گاه منم كه مىگويم و گاه او .
و به گمان مردم ، شيصبان و شنقناق دو سر كردهء بزرگ پريان بودند .
و هنگامى كه بشّار ادّعا كرد كه شنقناق مىخواهد با وى همدمى و همدلى كند گفت :
دعانى شنقناق الى خلف بكرة * فقلت : اتركنّى « 1 » ، فالتّفرّد احمد
مىگويد : من در گفتن شعر دوست دارم كه كسى مرا يارى نكند .
ابن آوى .
شغال . به دو روى به شغال مثل زنند . يكى در جايى كه از چيزى نامى بشنوند امّا آن را نيابند . ابو نواس در اين باره گفته :
و ما خبزه الّا كآوى يرى ابنه * و لم ير آوى فى الحزون و لا السّهل
هامش
( 1 ) - متن : اتركانى . ضبط مصحّح ابراهيم صالح را برگزيديم . م .