قيد الوحدة مأخوذ في الطبيعة ] لا يمكن أن يكون الإطلاق [ في اسم الجنس ] شموليّا حين ينصبّ الأمر على نكرة مثل « أكرم عالما » و ذلك لأنّ طبيعة « عالم » مثلا حين تتقيّد بقيد الوحدة لا يمكن أن تنطبق على أكثر من واحد - أيّ واحد - و هو [ أي الانطباق على واحد غير معيّن ] معنى الإطلاق البدليّ .
و أمّا الحيثيّة التي طعّم بها مدلول اسم الجنس في الحالة الاولى فأصبح معرفة فهي التعيين ، فاللام تعيّن مدلول مدخولها و تطبّقه [ أي تطبّق اللام مدلول مدخولها ] على صورة مألوفة ، إمّا بحضورها [ أي بحضور تلك الصورة ] فعلا
شرح
بيان مىكند و اين حكم بر موضوع خود يعنى « عالم » حمل شده است و اطلاق موضوع اطلاق بدلى است ؛ ] زيرا براى مثال ، طبيعت عالم [ به عنوان يك معناى جنسى از ميان معانى اسم جنسها ] وقتى مقيد به قيد وحدت مىگردد ، ممكن نيست بر بيشتر از يك فرد - هر فرد كه باشد - منطبق گردد و اين معناى اطلاق بدلى است [ توضيح بيشتر آنكه اطلاق لفظ معنايش آن است كه خصوصيت زايدى در معناى لفظ لحاظ نشده است ؛ پس نوعى شيوع و سريان در معنا پديد مىآيد . حال اگر در خود معنا قيد وحدت اخذ شده باشد ، اطلاق لفظ مىفهماند كه در آن واحدى كه متكلم قصد كرده است ، نظر به خصوص اين فرد يا آن فرد نيست . بنابراين اطلاق لفظ مىفهماند كه هر فردى مىتواند مطلوب مولى را برآورده سازد . ]
اما حيثيتى كه به مدلول اسم جنس در حالت اول چشانده [ و افزوده ] شده است و در نتيجه اسم جنس ، معرفه گرديده ، عبارت است از حيثيت تعيين . پس « ال » [ بر سر هر كلمهاى كه داخل شود ] معناى مدخول خود را معين مىكند و آن را بر صورت ذهنى آشنايى تطبيق مىدهد . [ و اين تطبيق بر صورت آشنا در ذهن ] يا به جهت آن است كه آن صورت بالفعل [ در عالم خارج ] حاضر است ؛ چنان كه در « ال » عهد حضورى اينگونه است [ مثلا كتاب معينى را به مشترى مىدهيم و مىگوييم « بعتك الكتاب » يعنى همين كتاب حاضر ] و يا به جهت آن است كه صورت معنا در گذشته ذكر شده است ؛ مانند « ال »