و اسحق مر عيص را دوستر داشتى از آنچه يعقوب را ، و مر يعقوب را شبانى داده بود . و مادرشان مر يعقوب را دوستر داشتى و عيص را بصيّادى داده بود و يعقوب را شبانى داده بود . پس يك روز عيص از صيد همىآمد و پيش پدرش اسحق اندر امد . اسحق گفت بدان يا پسر كه مرا گوشت صيدى « 1 » همىبايد ، و گر مرا صيد بريان به يارى دعا كنم تا خداى عزّ و جلّ ترا پيغامبرى دهد .
پس عيص برفت و مادرشان از بهر آن كه يعقوب را دوستر داشتى چنان خواست كه اسحق آن دعا را يعقوب كند ، تا پيغامبرى را يعقوب باشد . « 2 » پس مادرش زود بفرمود يعقوب را تا يكى بره بياورد بريان ، بنهاد ، « 3 » پس اسحق بوى بريان شنيد ، گفت اين چه بوى بريانى است .
مادرش گفت اين پسر تو آورده است ، آنكه همىخواستى . اسحق آن برهء بريان بخورد ، و همانگه گفت يا ربّ مرا وعده كرده بودى كه فرزندى را از فرزندان تو پيغامبرى دهم ، يا رب تو اين فرزند را كه اين بريان آورد پيغامبرى ده . خداى عزّ و جلّ دعاى اسحق روا كرد و يعقوب را پيغامبرى داد .
پس ديگر روز عيص از صيد باز آمد و يكى صيد آورد و پيش اسحق بنهاد . اسحق چون نگاه « 4 » كرد دانست آن مادرشان كردست .
عيص را گفت يا پسر بدان كه دعاى پيغامبرى از دست گذشت ، من اين دعا كردم يعقوب را ، و لكن دعاى ديگر كنم ترا . پس اسحق از آن صيد عيص بخورد و او را دعا كرد و گفت : يا ربّ بر اين فرزند من عيص
هامش
( 1 ) - صيد . ( خ . صو . نا ) - در متن هم « ى » بعدا اضافه شده بخطى ديگر .
( 2 ) - مر يعقوب را كند تا پيغامبرى مر او را باشد . ( خ . صو . نا )
( 3 ) - بريان كرده و پيش اسحق بنهاد . ( صو )
( 4 ) - انديشه كرد . ( خ ) - نگاه كرد . ( صو . نا )