111 - بدرستى كه بود كه اندر قصّههاى ايشان عبرتى « 1 » خداوند خردها را ، و نه بود سخنى فرا بافته ، و لكن راست آن را ميان دستهاى او ، و فصل كرد هر چيزى ، و راه نمودنى و بخشايشى گروهى را كه مىگروند « 2 » *
مولود يعقوب و قصهء او عليه الصلاة و السلام
چون ابرهيم و ساره ازين جهان بيرون شدند اسمعيل بود « 3 » و اسحق عليهما السّلام . اسمعيل بمكّه بود و اسحق بكنعان بود ، و هر دو را خداى عزّ و جلّ پيغامبرى داد ، و لكن اسحق را پيغامبرى به زمين كنعان داده بود تا بحدها [ ى ] « 4 » شام از بهر آن كه اسحق نابينا بود و هر جاى نتوانستى رفتن .
و اسحق را زنى بود نام او رفقا « 5 » بود و هم از زمين كنعان بود .
و مر اسحق را ازين زن دو پسر آمد بيك شكم ، اوّل عيص از مادر بيرون آمد ، « 6 » وانگه بر عقب آن « 7 » يعقوب . و آن پسر كه اول جدا شد عيص نام بود ، و آن ديگر « 8 » يعقوب نام كردند از بهر آن كه بر عقب عيص آمد . پس هر دو را زندگانى بود تا بزرگ شدند .
هامش
( 1 ) - پندى . ( صو ) - عبرتى . ( خ . نا )
( 2 ) - نبود حديثى بدروغ گفته و لكن راست داشتن آن كسها پيش اوست و پيدا كردن همه چيزى و راه راست و بخشايش گروهى را كه بگروند . ( خ ) - نبود سخنى دروغ توان بافتن و ليكن راست گردانيدن بوى آن را كه پيش وى بوديد و پديد كردن هر چيزى و راه نمونى و بخشايشى مر گروهى كه بگروند . ( صو )
( 3 ) - بماند . ( خ ) - بماندند . ( نا )
( 4 ) - بحدها .
( صو . خ ) - تا بحدهاء ( نا )
( 5 ) - رفقا . ( خ . نا ) - ربقا . ( صو ) - رفقا . ( تاريخ طبرى )
( 6 ) - جدا شد . ( خ . نا )
( 7 ) - او . ( نا . خ . صو )
( 8 ) - ديگر را .
( خ . صو . نا )