بركت كن و بر فرزندان او بركت كن و بفزاى تا رستخيز . خداى عزّ و جلّ بر نسل او بركت كرد .
پس عيص آگاه شد كاين برادر او يعقوب به او چنين مكر كرد ، سوگند خورد كه من يعقوب را بكشم . و يعقوب شب [ و ] روز پنهان همى بود . پس مادرش را بناحيهء شام يكى برادر بود ، و مرين برادر را دو دختر بود . مادر يعقوب مر يعقوب را گفت يا پسر تو چنين پنهان نتوانى بودن ، و خال تو - برادر من - بشام است ، و او را دو دخترست ، برخيز بر شام رو و بنزديك خالت بباش ، تا مگر ازين دو دختر يكى بزنى به تو دهد كه پدر تو چنين وصيّت كرده است . اسحق مرده بود كعيص قصد كشتن يعقوب كرد .
پس يعقوب برخاست و بشب اندر بگريخت و بشام رفت . وز بهر [ آن ] او را اسرايل خواندند لأنّه يسرى باللّيل ، و السّرى بتازى رفتن شب بود ، وين « 1 » نام خداى است بزفان عبرانى ، گفتند يعقوب اسرايل بود كه بشب اندر سوى خداى رفت .
چون يعقوب بشام رسيد خالش را بديد ، و خالش را خواسته بسيار بود . و دو دختر داشت يكى مهتر و يكى كهتر . يعقوب او را گفت بدان و آگاه باش كه پدر مرا وصيّت كردست كه بايد بشام روى و دختر خالت را بزنى كنى ، و اكنون مادر من نيز همچنين گفت . من سوى تو آمدم تا چه گوى بدين كار اندر . خالش گفت يا پسر سپاس داشتمى كه من اين كار بكردمى ، و لكن من مردىام كه مرا چيزست و تو را چيز نيست كه كابين دختر من دهى . يعقوب گفت يا خال اگر مرا چيز نيست من
هامش
( 1 ) - و اين . ( نا . خ ) - وايل . ( صو )