جلّ شما را ، و اوست بخشاينده [ تر ] بخشايندگان « 1 » *
93 - ببريد پيراهن من اين و بيوكنيد آن بر روى پدر من تا بيابد بينايى ، و بياريد گروه شما همه « 2 » *
94 - و چون برفت « 3 » كاروان ، گفت پدر ايشان كه : من همىيابم بوى يوسف ، چرا مرا همى نادان داريد « 4 » *
95 - گفتند : بخداى كه تو اندر گم شدگى خويش ديرينهاى « 5 » *
96 - چون كه آمد بشارت دهنده « 6 » بيوكند آن پيراهن بر روى او برگشت « 7 » بينا ، گفت يعقوب كه نه گفتم شما را كه من دانم از خداى آنچه نه دانيد شما *
97 - گفتند : اى پدر ما آمرزش خواه ما را گناهان ما ، كه ما بوديم گناهكاران *
98 - گفت : زود باشد كه آمرزش خواهم شما را از خداى خويش حقّا كه اوست آمرزگار و مهربان *
99 - و چون اندر شدند بر يوسف نزديك شد سوى او پدر او و مادر او ، « 8 » و گفت : اندر شويد بمصر اندر اگر خواهد خداى ايمنان *
هامش
( 1 ) - مهربانتر مهربانان . ( خ )
( 2 ) - تا بشود بينا . و بياريد كسهاى خويش را همگنان . ( صو ) . تا آيد بينا شده و به من آريد كسهاى شما را همه . ( خ )
( 3 ) - چون بيرون شد . ( خ . صو )
( 4 ) - اگر نه منسوب كنيد مرا به بيخردى . ( نا ) - اگر نه مرا منسوب كنيد بديوانگى . ( خ ) - اگر شما فرتوت نخوانيد مرا . ( صو ) - لو لا ان تفندون .
( 5 ) - كه تو هستى اندر عشق و دوستى ديرينه . ( نا ) - كه توى اندر بىراهى تو هميشه . ( خ )
( 6 ) - مژده دهنده . ( صو . خ . نا )
( 7 ) - باز آمد . ( نا ) - گرديد . ( خ ) - برگشت . ( صو )
( 8 ) - نزديك كرد بخويشتن پدر و خاله را . ( صو ) - فرا كشيد سوى او پدر او را . ( خ ) - اندر گرفت سوى خويش پدر و مادرش را . ( نا )