عزّ و جلّ كه باز آريد به من او را مگر آنكه باز دارند « 1 » شما را . و چون بدادند او را پيمان ايشان « 2 » ، گفت : خداى عزّ و جلّ بر آنچه ميكنيم « 3 » نگاهبانست *
67 - و گفت يعقوب كه : يا پسران من مه اندر شويد از درى يك تا ، و اندر شويد از درهاى پراكنده ، و نه بىنياز دارم « 4 » از شما از خداى هيچ چيزى كه نيست حكم مگر خداى را ، و بر او توكل كردم و بر او توكّل كنند توكّلكنان *
68 - و چون اندر شدند از آن سو كه فرمود ايشان را پدر ايشان ، نه بود بىنيازى داشت از ايشان « 5 » از خداى عزّ و جلّ هيچ چيزى مگر حاجتى اندر تن يعقوب ، بگذارد آن ، و كه او خداوند دانشست كه ما آموختيم « 6 » او را و لكن بيشتر مردمان نه دانند *
69 - و چون اندر شدند بر يوسف نزديك شد او برادر او . « 7 » گفت :
منم من برادر تو ، مه فراموش كن « 8 » بدانچه بودند و مىكردند *
70 - و چون بدادند ايشان را بارهاى ايشان كرد پنهان صاع « 9 » اندر رحل برادر خويش ، پس منادى كرد منادى كنندهاى كه : اى كاروانيان
هامش
( 1 ) - مگر آنكه گرد اندر گيرد شما را يعنى غلبه كند . ( صو ) - مگر آنكه اندر گيرد بشما . ( خ )
( 2 ) - استوارى ايشان . ( خ ) - استوارى خويش . ( صو )
( 3 ) - همىگوييم . ( نا . صو )
( 4 ) - و نه سود كرد . ( خ ) - و نه سود دادم . ( نا ) - و باز نتوانم داشت . ( صو )
( 5 ) - نبود كه سود كرد زيشان . ( خ . نا )
( 6 ) - آن را در آموختيم . ( خ . نا )
( 7 ) - فرا كشيد سوى او برادر او . ( خ ) - جاى كرد نزديك خويش برادرش را . ( نا ) - سوى خويش نشاند برادر خويش را . ( صو )
( 8 ) - نوميد مباش . ( خ ) - مه اندوهكين باش . ( نا ) - پس تو انده مدار . ( صو )
( 9 ) - جام آب خوردن . ( خ ) - پيمانه . ( صو )