ترا بدزدى گرفتند ، و نه گواهى داديم « 1 » ما مگر بدانچه دانستيم ، و نه بوديم پنهانى را نگاه دارندگان *
82 - و بپرس از آن دهى را آنكه بوديم اندران ، و كاروان آنچه به بالاى ما آمد اندران ، « 2 » و ما راستگويانيم *
83 - گفت : نه ، آراسته كرد شما را تنهاى شما فرمانى ، شكيبايى نيكو مگر « 3 » خداى عزّ و جلّ كه بيارد به من ايشان را همه ، حقّا كه اوست دانا و درست گفتار *
84 - و برگشت از ايشان ، و گفت : اى تيمار بر يوسف ! « 4 » و سپيد شد دو چشم او از تيمار او اندوهگن « 5 » *
85 - گفتند : بخداى هميشه مىياد كنى « 6 » يوسف را تا باشى تباه شده « 7 » يا باشى از هلاك شدگان ! *
86 - گفت كه : من مىنالم بتيمار و اندوه خويش « 8 » بنزديك خداى عزّ و جلّ ، و دانم از خداى آنچه نه دانيد شما *
هامش
( 1 ) - كه پسر تو دزدى كرد نه گواهى دهيم . ( صو . خ . نا )
( 2 ) - بپرس از مردمان ديه آنكه بوديم اندران و كاروانيان آنكه پيش آمدند ما را اندر آن . ( خ ) - و بپرس آن ديه را آنكه بوديديم اندر وى و كاروان آنكه بيامديم اندر وى . ( صو )
( 3 ) - كارى شكيبايى بايد كردن نيكو مگر باشد . ( صو ) كارى ، بر منست شكيبايى نيكو ، باشد . ( نا ) - كارى ، صبر كردنيست نيكو ، شايد . ( خ )
( 4 ) - يا اندوها بر يوسف . ( خ ) - يا تيمار و اندوهى بر يوسف . ( نا )
( 5 ) - از تيمار ، و او اندوه بدل همىداشت . ( نا ) - از اندوه ، و وى غم فروخورده بود . ( صو ) - از اندوه ، و او مى خشم خورد . ( خ )
( 6 ) - هما را ياد كنى . ( صو ) - هميشه باشى ياد همى كنى . ( نا ) - هميشه مىياد كنى . ( خ )
( 7 ) - اندوه خورده . ( نا ) . - از نيست شدگان . ( خ ) - بيمارى گران . ( صو ) - ترجمهء : حرضا .
( 8 ) - كه من بنمايم از تيمار و اندوه خويش .
( خ ) - همى بنالم غم خويش را و انده خويش را . ( صو )