وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ .
« 1 » پس آن درخت كدو « 2 » خشك شد و آن سايه از يونس برفت ، و يونس بدان سخت تافته شد . خداى عزّ و جلّ جبريل سوى او فرستاد ، گفت : يا يونس تو از آن درخت كدو « « 3 » » كه خشك شد چنين غمناك شدى ، صد هزار مردم از بندگان من به عذاب اندر فكندى ، وزيشان بگريختى و من بدان همداستان نبودم و تو بدين اندك مايه چندين اندوه خورى . اكنون برخيز « 4 » و بنزديك قوم خويش رو كه آن قوم تو همه مسلمان شدند ، و ترا همى طلب كنند .
پس يونس برخاست و برفت تا بدين شهر نينوى برسيد . و چون آنجا رسيد شبانى ديد كه لختى گوسفند داشت ، آن شبان را بپرسيد گفت بدين شهر شما چه خبرست ؟ آن شبان گفت مردمان اين شهر را عذاب آمده بود بدعاى يونس ، خداى عزّ و جلّ آن عذاب ازيشان بگردانيد هم بدعاى ايشان . اكنون اين مردمان بطلب يونساند تا مگر مر او را بيابند ، تا مر ايشان را پرستش خداى اندر آموزد . يونس آن شبان را گفت اينك منم يونس ، برو و خبر من بر ايشان بر كه من آمدم . اين شبان گفت يا پيغامبر خداى ؟ مرا گوايى كى دهد پيش قوم من كه من گويم يونس را ديدم ؟ يونس گفت اينك سگ تو تو را گوايى دهد كه مرا ديدى . آن شبان گفت يا پيغامبر خداى ترا كجا طلب كنم مر او قوم مرا « 5 » سوى تو رهنمايى كى كند ؟ يونس دست بر پشت گوسفندى سرخ برماليد ، گفت چون شما بطلب من آييد اين گوسفند پيش اندر كنيد ، تا شما را نزديك من راه نمايد .
هامش
( 1 ) - الصافات 146
( 2 ، 3 ) - كدو . ( خ . صو . نا )
( 4 ) - در متن جملهء « اكنون برخيز » مكررست .
( 5 ) - قوم را . ( خ . نا ) - قوم مرا . ( صو )