سنه 990 هجرى اكبر شاه نامهاى به پادشاه پرتقال نوشت و خواهش نمود كه ترجمهء انجيل و تورية را به عربى و فارسى براى او بفرستد و شخص عالمى هم براى تعليم مذهب عيسوى همراه كند ، كشيشى موسوم به ژرونيموكزاويه ، كه با سنتفرانسيس كزاويهء معروف نسبتى داشت فرستاده شد . اين كشيش در سنه 1602 مطابق سنه 1011 هجرى زبان فارسى را آموخته بود ترجمهاى از انجيل بدين زبان به سلطان مغول تقديم كرد و براى اينكه ترجمه به اكبر شاه خوشتر آيد ، تفسير انجيل را نيز با ترجمه قرين كرد ، چون شايد بعضى از مطالعهكنندگان را اطلاع بر اين نامه مطلوب باشد لهذا ترجمهء تحت اللفظ آن نگاشته مىشود .
ترجمهء نامه شاهنشاه به فرمانروائى افرنا كه از انگليسى مجددا به فارسى ترجمه شده
حمد و سپاس مالك الملك حقيق را سزاست كه شايبهء انقضاء از ساحت مملكتش برون و از حادثه انهدام بنيان سلطنتش مصون است ، بسيط زمين و محيط آسمان كمترين قسمتى از عوالم خلقت اوست و فضاى غير متناهى زاويهء محقّرى از مصنوعات حكمت او ، قاهرى كه خلق عالم را بعضهم فوق بعض مصور نمود و آسايش بنىآدم را به دانش سلاطين عدلگستر مقرر فرمود . قادريكه در نهاد افراد انسان عشق و محبت گذاشت و بقاء نوع ايشان را منوط به اجتماع و تمدن داشت و درود نامعدود ، هديه روح پرفتوح گروه پيامبران كه تبليغ رسالت نموده و به صراط مستقيم دلالت فرمودهاند . بر روان دانشوران كه عالم اسرار خليفه و كاشف دقايق طبيعتند پوشيده نيست كه در اين نشانهء ناسوت كه نمونهء عالم لاهوت است علت غائى خلقت عشق و محبت و بنيان آن به مثل و مودّت است بر هردلى كه شعاع محبت تابيد حليهء بقاء و تابيد پوشيده و از ظلمت فنا و نابود وارهيد . هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق و چهقدر اين محبت و و داد ميان سلاطين باعدلوداد خوش افتاده است زيرا كه مراودهء آنها باهم سبب آسايش بنىآدم است ، از اينراه هميشه مكنون ضمير ما اين