صفشكن گفتند آن سختدلان آتشمزاج بالاتفاق برآشفتند بيكباره بنعره كشانيدن و آتش فشانيدن درآمدند از آتش سركش ايشان تنها برافروخت و خرمنهاى جانها سوخت مرد و مركب در جو هوا با يكديگر مركب و مخلوط شدند و بعد از ساعتى متلاشى الاجزا و متفرق الاعضا از هوا بر زمين آمدند .
نظم
زمين سربسر كشته و خسته شد * همه لاله و زعفران رسته شد
چو درياى قير است گفتى جهان * همه روشنائيش گشته نهان
برآمد ز هردو سپه بوق و كوس * زمين آهنين شد سپهر آبنوس
گلوله توپهاى قزلباش زنبوركخانه و شتران آنها را چنان بر هوا برد كه يكتن باقى نماند و از مشاهده اين حال دود سياه از نهاد اشرف سپاه برآمد بر صف قزلباش حمله كردند و به شليكى ديگر فوجى ديگر بر درياى فنا مجى زدند سپاه شاه طهماسب به همان قانون مانند كوهى روان اندكاندك به پيش مىآمدند چون به تيررس قلب اشرف رسيدند به حكم سپهسالار قزلباش تفنگچى و توپچى آتشبار يك بار ديگر شليك كردند علم و علمدار و سپه و سپهسالار افغان متزلزل گشتند و بنياد پايدارى افاغنه متخلخل گرديد و آن روز از سه ساعتى صباح الى يكساعتى رواح از دو طرف شليك توپ و تفنگ و بريدن سيوف و دريدن خدنك متواتر بود و خون كشتگان چون ژاله از غمام از رماح و سهام متقاطر سواران افغان كه خود را رستم عهد مىپنداشتند بلكه رستم را نسبت به جوانان خود زالى مىانگاشتند با شمشيرها و نيزهها از صف بدرآمده خود را بر درياى آتش زدند و با سواران قزلباش به رزم و پرخاش درآمدند .
نظم
شد از سم اسبان زمين سنگرنگ * ز نيزه هوا همچو پشت پلنگ
خور و ماه گفتى برنگ اندر است * ستاره بكام نهنگ اندر است
مجملا اشرف افغان با اسف و افغان روى برتابيده به هزيمت رفت بسيارى از سپاهيان او در اين ملحمه پرهاىوهو بر باد فنا رفتند و جمعى زخمدار و مجروح در