احوالپرسى ، نادر شاه به پادشاه خطاب كرده و اينطور گفت : عجب است كه شما اين قدر در امور خود بىقيد و بىاعتنا باشيد ، باوجود اينكه مكرر به شما نامه نوشتم و سفير فرستادم ، اظهار دوستى كردم ، وزراء شما لازم نديدند جواب كافى براى من بفرستند و بواسطه عدم نفاذ امر و نظم شما ، يكى از سفراى من ، بر خلاف تمام قوانين ، در مملكت شما كشته شد ، سهل است وقتى كه داخل مملكت شما شدم گويا شما اعتنائى به كار خود نداشتيد ، كه اقلا بفرستيد [ و ] سؤال كنيد [ كه ] من كى هستم و خيالم چيست . وقتى من به لاهور رسيدم ، يك نفر از شما پيغام و سلامى نياورد ، سهل است جواب پيغام سلام مرا هم نداديد ! بعد از آنكه امراى شما از خواب غفلت و بيحالى بيدار شدند ، تمام وسائل اصلاح را قطع كردند و همه باكمال بىنظمى پيش آمدند كه جلو مرا بگيرند و همه خود را نزديك دام آوردند . اينقدر حزم و احتياط نداشتند كه اقلا بعضى را به جا بگذارند [ تا ] اگر اتفاقى بيفتد ، بتوانند كارى بكنند و امور را اصلاح نمايند . گذشته از اينها با كمال بىعقلى در ميان سنگرهاى خود جمع شدهايد و تصور نميكنيد كه اگر دشمن قويتر از شماست شما نميتوانيد بىآب و آذوقه در آنجا بسر بريد و اگر ضعيفتر از شماست غير لازم به كلى ناشايسته بود كه خود را محصور نمائيد ، اگر به دشمن اعتنائى نداشتيد و او را آدم متهور بىملاحظهاى مىپنداشتيد نمىبايستى شهرت و شخص خود را به خطر بيندازيد ، يك نفر صاحب منصب صديق باتجربه مأمور مىكرديد ، در مدت قليلى او را مستاصل و تلف مىكرد ، ولى اگر از تجربه و رفتار بقاعدهء او مىترسيد ، بطريق اولى نمىبايستى بعد از آنكه او را اينطور به جنگ واداشتيد ، همه چيز خود را يكمرتبه به مهلكه بيندازيد ، سهل است بعد از آنكه اينطور خود را گرفتار كرديد ، من تكليف اصلاح كردم ولى شما به تصورات طفلانه و عزم جاهلانه چنان مغرور بوديد كه گوش به هيچ نوع مذاكره شايان نداديد و صلاح خود را نديديد ، تا بالاخره ، به عون خداوند عالميان و قوت شمشير مبارزان فيروز جنگ ، ديديد چه روى داد ، بعلاوه اجداد شما از كفّار جزيه مىگرفتند و شما جزيه را به آنها بخشيده و در اين مدت بيست سال ، بطورى ارخاء عنان كردهايد كه در
ايران در زمان نادرشاه ( فارسي ) — صفحة 111
مساهمون: على اصغر عبد اللهى
ص١١١