فرمود آمدهام تا طواف كعبه كنم و ميان صفا و مروه را سعى كنم و شتران را قربانى كنم و گوشت آنها را براى شما واگذارم .
آن دو گفتند : همانا قوم تو ، تو را به خداوند و پيوند خويشى سوگند ميدهند كه بدون اجازهء آنها وارد بلاد و سرزمين آنها نشوى تا در نتيجه خويشاوندى خود را با آنها قطع كنى و دشمن را بر ايشان دلير و چيره سازى ! رسول خدا ( ص ) سخن آنها را نيز نپذيرفت و تصميم خود را بورود به مكه به آنها نيز ابلاغ فرمود .
پس از اين جريان رسول خدا خواست عمر را ( بعنوان نمايندگى از طرف خود ) بسوى قريش بفرستد عمر ( در مقام عذرخواهى برآمده ) گفت : اى رسول خدا فاميل من اندك است ، و وضع من هم در ميان آنها چنان است كه خود ميدانى ( يعنى شخصيتى در ميان قريش ندارم ) ولى من تو را بعثمان بن عفان راهنمائى ميكنم ( و او را براى انجام اين مأموريت صلاح ميدانم ) .
رسول خدا ( ص ) بنزد عثمان فرستاد و به او فرمود : بسوى قوم خود از كسانى كه ايمان آوردهاند برو و به آنها مژدهء فتح مكه را كه پروردگار به من وعده كرده بده .
عثمان به راه افتاد و در راه به أبان بن سعيد برخورد ، و ابان او را احترام كرده از زين خود به عقب نشست و عثمان را جلوى خود سوار كرده به مكه آورد و او پيغام رسول خدا ( ص ) را رسانيد ، سهيل ( كه هنوز ميان مسلمانان بود ) در آنجا ماند ( يعنى مسلمانان او را بگرو عثمان نگهداشتند ) و عثمان نيز در ميان لشكر مشركين گرفتار شد ، در اين موقع رسول خدا ( ص ) ( براى فتح مكه ) با مسلمانان بيعت كرد ، و بجاى بيعت عثمان كه حاضر نبود يك دست خود را بدست ديگرش زد ، مسلمانان گفتند : خوشا به حال عثمان كه اكنون طواف خانه را انجام داده و سعى ميان صفا و مروه را هم كرده و از احرام بيرون آمده ، حضرت فرمود : او
الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 159
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٥٩