تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
از قبيلهء مزينه - يا جهينة - بنزد وى آوردند و حضرت از او پرسش كرد و او را موافق و مورد پسند خويش نديد از اين رو فرمود : مرد ديگرى پيدا كنيد ، آنها مرد ديگرى را كه او هم از قبيلهء مزينه يا جهينة بود بنزد آن حضرت آوردند و چون با او سخن گفت او را بهمراه خود برداشته تا بگردنه اى رسيد حضرت فرمود : كيست كه از اين گردنه بالا رود تا خدا گناهش را بريزد چنانچه گناه بنى اسرائيل را ريخت و به آنها فرمود : « از اين در سجده كنان درآئيد تا گناهانتان را بيامرزيم » ( سورهء بقره آيه 58 ) ؟ گروه انصار يعنى اوس و خزرج پيشى گرفتند و بالا رفتند و آنها هزار و هشتصد نفر بودند ، و چون بسوى درهء حديبية سرازير شدند بزنى برخوردند كه با پسر خود بر لب چاه بود ، پسر آن زن كه چشمش بلشگريان محمد ( ص ) افتاد پا بفرار گذارد و چون آن زن دانست كه آنها لشكريان رسول خدا ( ص ) هستند پشت سر پسرش فرياد زد : اينها صائبه هستند ( عربها به كسانى كه از دين آنها دست ميكشيد و بدين ديگر درمىآمد صائبه ميگفتند ) از آنها آزارى به تو نخواهد رسيد ، رسول خدا ( ص ) بنزد آن زن آمد و به او دستور داد دلوى آب بكشد و پس از اينكه آب را كشيد حضرت آن را گرفت و آشاميد و روى خود را به آن شست و زيادى آن را كه در دلو مانده بود دوباره در چاه ريخت ، و آن چاه از بركت آب دست رسول خدا ( ص ) تا بامروز هم چنان آباد و پرآب است . رسول خدا ( ص ) از آنجا بسوى مكه حركت كرد ، و قريش ابان بن سعيد را با سواران قريش بنزد آن حضرت فرستادند و او در برابر رسول خدا ( ص ) موضع گرفت ، و پس از او حليس را ( حليس بن علقمه يا حليس بن زبان كه رئيس احابيش مكه بوده است ) فرستادند ، حليس وقتى آمد و شتران قربانى را ( كه رسول خدا ( ص ) همراه آورده بود تا در مكه قربانى كند ) بديد كه ( در اثر طول زمان قربانى ) كرك همديگر را ميخورند بنزد رسول خدا ( ص ) نرفته و از همان جا بازگشت و به ابى سفيان گفت : اى ابا سفيان به خدا سوگند ما با شما هم پيمان نشده‌ايم كه شتران قربانى را از قربانگاهشان باز گردانيد ! ابو سفيان به دو گفت : خاموش