عروة گفت : نه بلات و عزّى سوگند كه من نمىتوانم نظر بدهم كه مانند توئى را ( در شخصيت و شرافت ) از انجام منظورى كه براى آن بدينجا آمده اى بازگردانند ولى قوم تو قريش خداوند و خويشاوندى را ( كه با تو دارند ) به ياد تو آورده و از تو خواستارند كه بدون اجازهء آنها بسرزمينشان در نيائى و ( بدين وسيله ) پيوند خويشى خود را با آنها قطع نكنى و دشمن را بر آنها چيره و دلير نسازى ! ( و با اين سخنان خواست تا بلكه رسول خدا ( ص ) را از ورود به مكه منصرف كند ولى ) رسول خدا ( ص ) فرمود : من كارى جز آنكه به مكه وارد شوم نخواهم كرد .
عروة بن مسعود در وقت گفتگو با رسول خدا ( ص ) دست بريش رسول خدا ميزد ، مغيرة بن شعبة ( كه باصطلاح مسلمان شده بود ) بالاى سر رسول خدا ( ص ) ايستاده بود - به روى دست او زد .
عروة گفت : اى محمد اين كيست ؟
فرمود : اين برادرزاده ات مغيرة است .
عروة ( رو بمغيرة كرده ) گفت : اى خيانت پيشه به خدا من به مكه نيامدهام جز براى شستن كار خيانت آميز تو .
بالجمله عروة بنزد قريش بازگشت و به أبى سفيان و يارانش گفت : نه به خدا سوگند من صلاح نميدانم مانند محمدى را از آمدن به مكه و انجام آن منظورى كه دارد بازگرداند .
قريش اين بار سهيل بن عمرو و حويطب بن عبد العزّى را بنزد رسول خدا ( ص ) فرستادند حضرت دستور داد شتران قربانى را در جلوى روى آنها وادارند ، آن دو بنزد رسول خدا ( ص ) آمده گفتند : بچه منظور بدينجا آمده اى ؟
الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 158
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٥٨