تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
و ديگر اينكه رگى را كه نميشناسم به من مينمايد . سپس فرمود : درهمين خانه منتظر باش ، چون شب شد ، مرا خواست و فرمود : خون را باز كن ، باز كردم ، سپس فرمود : ببند ، بستم ، فرمود : در همين خانه باش ، چون نصف شب شد ، مرا خواست و فرمود : خون را باز كن ، من بيشتر از بار اول در شگفت شدم ولى نخواستم از آن حضرت سؤال كنم . چون باز كردم ، خون سفيدى مانند نمك ، بيرون آمد ، سپس فرمود : ببند ، آن را بستم ، باز فرمود : در خانه باش ، چون صبح شد ، به وكيل خرجش دستور داد 3 اشرفى به من بدهد . من گرفتم و بيرون آمدم تا نزد ابن بختيشوع نصرانى رسيدم ، داستان را به او گزارش دادم . او گفت : به خدا من نميفهمم تو چه ميگوئى ؟ در علم طب چنين چيزى سراغ ندارم و در كتابى هم نخوانده‌ام . من در اين عصر كسى را از فلان مرد فارسى داناتر بكتب نصرانيت نميدانم ، نزد او برد . من قايقى تا بصره كرايه كردم و باهواز آمدم ، از آنجا بشيراز نزد او رفتم و گزارش را براى او گفتم ، گفت چند روز به من مهلت بده ، مهلتش دادم ، سپس خواهان پاسخ نزدش رفتم ، به من گفت : امرى را كه از اين مرد نقل ميكنى ، حضرت مسيح يك بار در دوران عمرش انجام داده است . 25 - محمد بن حجر به حضرت ابى محمد عليه السلام نامه نوشت و از عبد العزيز بن دلف و يزيد بن عبد الله شكايت كرد ، امام در پاسخش نوشت : اما شر عبد العزيز از تو بر كنار شد و اما يزيد ، ترا با او نزد خدا مقامى
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 447 | الشيخ الكليني / سيد هاشم رسولي محلاتى