تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
آن حضرت اتاقى داشت و خدمتگزارى سفيد پوست همراه او بود ، وكيل خواست بر خدمتگزار سوار شود [ او را بر خود سوار كند ] خادم گفت : نميپذيرم ، جز اينكه برايم شراب آورى ، وكيل با زرنگى شرابى بدست آورد و نزد او برد ، و ميان او و حضرت ابى محمد عليه السلام سه در اتاق بسته بود . وكيل گويد : ناگاه من متوجه شدم و ديدم درها باز مىشود تا خودش تشريف آورد و در اتاق ايستاد و فرمود : آهاى ! از خدا پروا كنيد ، از خدا بترسيد : و چون صبح شد ، دستور داد خادم را بفروشند و مرا از خانه بيرون كنند . 20 - محمد بن ربيع شائى گويد : با مردى از ثنويه ( قائلين به دو خدا ) در اهواز مباحثه كردم ، سپس به سامره رفتم و بعضى از سخنان او بدلم چسبيده بود ، روز بار عام خليفه بود . من در خانه احمد بن خضيب نشسته بودم كه حضرت ابو محمد عليه السلام از اتاق عمومى وارد شد ، به من نگريست و با انگشت سبابه اش اشاره فرمود : « يكتاست ، يكتاست ، فرد است » من بيهوش شدم و افتادم . 21 - ابو هاشم جعفرى گويد : روزى خدمت حضرت ابو محمد عليه السلام رسيدم و در نظر داشتم كه قدرى نقره از آن حضرت بگيرم تا از نظر تبرك با آن انگشترى بسازم ، خدمتش نشستم ، ولى فراموش كردم كه براى چه آمده بودم ، چون خداحافظى كردم و برخاستم ، انگشترش را سوى من انداخت و فرمود : تو نقره ميخواستى و ما انگشتر به تو داديم ، نگين و مزدش را هم سود بردى ، گوارايت باد ، اى ابا هاشم ! عرضكردم : آقاى من ! گواهى دهم كه تو ولى خدا و امام من هستى كه با اطاعت از شما ديندارى خدا ميكنم . فرمود : خدا ترا بيامرزد ، اى ابا هاشم !