تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦
22 - محمد بن قاسم گويد : هر گاه خدمت حضرت ابى محمد عليه السلام ميرسيدم و تشنه بودم ، عظمتش مانع ميشد كه در خدمتش آب بخواهم ، او ميفرمود : غلام ! برايش آب بياور . و بسا ميشد كه با خود مىگفتم ، حركت كنم و در آن انديشه بودم كه مىفرمود : غلام ! مركبش را حاضر كن . 23 - زمانى كه حضرت ابو محمد عليه السلام ( نزد صالح بن وصيف تركى ، پيشكار و اختيار دار مهتدى عباسى ) در زندان بود ، عباسيون و صالح بن على و ديگرانى كه از ناحيه اهل بيت منحرف بودند نزد صالح رفتند ( تا به او سفارش كنند در باره حضرت سختگيرى كند ) صالح گفت : من چه كنم ، دو نفر از نانجيبترين مردانى را كه ميتوانستم پيدا كنم ، بر او گماشتم ، آن دو نفر ( در اثر مشاهده رفتار حضرت ) از لحاظ عبادت و نماز و روزه خيلى كوشا شدند ، من به آن دو نفر گفتم : در او چه خصلت است ؟ گفتند : چه ميگوئى در باره مرديكه روز را روزه ميگيرد و تمام شب عبادت مىكند ، نه سخن ميگويد و نه به چيزى سرگرم مىشود چون به او نگاه ميكنيم ، رگهاى گردن ما ميلرزد و حالى بما دست ميدهد كه نميتوانيم خود را نگه داريم چون چنين شنيدند ، نوميد برگشتند . 24 - رگزنى نصرانى گويد : روزى هنگام نماز ظهر امام عسكرى عليه السلام مرا خواست و فرمود : اين اين رگرا بزن ، و رگى بدست من داد كه آن را از رگهائى كه زده مىشود نميشناختم ، با خود گفتم : امرى شگفتتر از اين نديده‌ام ، به من دستور ميدهد : هنگام ظهر رگ بزنم ، در صورتى كه وقت رگ زدن نيست