تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
گذشت ، از نيازمندى خود به او شكايت كردم و سوگند خوردم كه يكدرهم و بيشتر ندارم و صبحانه و شام هم ندارم ، فرمود : بنام خدا سوگند دروغ ميخورى در صورتى كه 200 دينار زير خاك كرده ئى ؟ ! من اين سخن را براى نبخشيدن به تو نميگويم ، غلام هر چه همراه دارى به او ده . غلامش صد دينار به من داد سپس رو به من كرد و فرمود : هنگامى كه احتياج بسيارى به آن دنانير زير خاكدارى محروم ميشوى ، و راست فرمود ، و چنان شد كه او گفت ، زيرا 200 دينار زير خاك كردم و با خود گفتم : پشتيبان و پس انداز روز بيچارگيم باشد ، سپس بشدت براى مخارجى ناچار شدم و درهاى روزى برويم بسته شد ، آنجا را كندم معلوم شد ، پسرم جاى آنها را دانسته و برداشته و فرار كرده و چيزى از آنها بدست من نرسيد . 15 - على بن زيد گويد : اسبى داشتم كه از آن خوشم مىآمد و در مجالس وصفش را زياد ميگفتم ، روزى خدمت ابى محمد عليه السلام رسيدم ، حضرت به من فرمود : اسبت چه شد ؟ عرضكردم : آن را دارم و اكنون از آن پياده شدم و در منزل شماست . فرمود : اگر مشترى پيدا كردى تا شب نرسيده آن را معاوضه كن و تأخير ميانداز . آنگاه مردى وارد شد و سخن ما را قطع كرد . من بفكر فرو رفتم و بمنزلم رفتم و خبر را ببرادرم گفتم : او گفت نميدانم در اين باره چه بگويم ؟ من دريغ كردم و حيفم آمد كه آن را بمردم بفروشم تا شب شد . نماز عشا را خوانده بوديم كه تيمارگر اسب آمد و گفت : مولاى من ! اسبت مرد . من اندوهگين شدم و دانستم كه مقصود حضرت از آن سخن اين بوده . پس از چند روز خدمت آن حضرت رسيدم و با خود ميگفتم : كاش بجاى آن به من چارپائى ميداد ، كه اين اندوه به من از سخن او رسيد .