حضرت وارد خانه شد ، من با او بودم ، نگاهى باستر كرد كه در صحن منزل ايستاده بود ، بجانب او رفت و دست بر كپلش گذاشت ، استر را ديدم كه عرق از او سرازير است ، سپس نزد مستعين رفت و سلام كرد مستعين او را خوش آمد گفت و نزديك خود نشانيد ، و گفت : اى ابا محمد ! اين استر را لجام گذار .
حضرت بپدرم گفت : غلام لجامش گذارد ، مستعين گفت : خود شما لجامش گذاريد ، حضرت رو لباسيش را كنار گذاشت و برخاست و او را لجام كرد و بجاى خود بازگشت و بنشست ، مستعين گفت : اى ابا محمد ! او را زين گذار ، حضرت بپدرم فرمود : غلام ؟ او را زين گذار ، باز خليفه گفت : خود شما زين گذاريد امام دوباره برخاست و او را زين گذاشت و برگشت . مستعين گفت : ميل داريد سوارش شويد ؟ فرمود : آرى بر او سوار شد ، بدون اينكه سركشى كند و در ميان منزل او را براند ، راندنى تند و آرام و بهترين راندنى كه ممكن است ، سپس برگشت و فرود آمد .
مستعين گفت : اى ابا محمد ! آن را چگونه ديدى ؟ فرمود : اى امير المؤمنين ! در زيبائى و مهارت رفتار مانندش نديدهام . و چنين استرى جز امير المؤمنين را شايسته نيست . خليفه گفت : اى ابا محمد ! امير المؤمنين هم شما را بر آن نشانيد ( و بشما بخشيد ) حضرت بپدرم فرمود : غلام آن را بگير ، پدرم آن را گرفت و افسار كشيد .
5 - ابو هاشم جعفرى گويد : از نيازمندى خود به امام حسن عسكرى عليه السلام شكايت كردم ، حضرت با تازيانه اش به زمين كشيد و بگمانم با دستمالى بود كه روى آن را پوشيد و 500 اشرفى بيرون آورد و فرمود
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 438
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٣٨