تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
و در خانه اى كه پدرش دفن شده بود ، به خاك سپرده شد . چون دفنش كردند ، سلطان و مردم بجستجوى فرزندش برخاستند و در منزلها و خانه ها تفتيش بسيار كردند و از تقسيم ميراثش دست نگه داشتند ، و كسانى كه بپاسدارى كنيزى كه احتمال آبستن بودنش را ميدادند گماشته بودند ، همواره آنجا بودند ، تا معلوم شد آبستن نبوده ، آنگاه ميراثش را ميان مادر و برادرش جعفر تقسيم كردند و مادرش ادعاء وصيت او را داشت و نزد قاضى هم ثابت شد و سلطان باز هم در جستجوى فرزند آن حضرت بود ( زيرا خبر فرزند داشتن آن حضرت كه از امام صادق عليه السلام به او رسيده بود نزدش قطعى و مسلم بود ) . سپس جعفر نزد پدرم آمد و گفت : مقام و منصب برادرم را به من بده . من سالى 20 هزار دينار برايت ميفرستم . پدرم به او تندى كرد و بد گفت و به او گفت : اى احمق ! سلطان به روى كسانى كه بامامت پدر و برادرت معتقدند شمشير كشيد تا آنها را از آن عقيده برگرداند و نتوانست اين كار را عملى كند ( زيرا مردم از روى اخلاص و صميميت به آنها معتقد بودند ) پس اگر شيعيان پدر و برادرت ترا امام ميدانند ، نيازى بسلطان و غير سلطان ندارى كه منصب آنها را به تو دهند ، و اگر نزد شيعيان اين منزلت را ندارى ، بوسيله ما بدان نخواهى رسيد و چون جعفر چنين سخنى گفت ، پدرم او را پست و سست عقل دانست و بيرونش كرد و تا زنده بود ، اجازه نداد نزدش آيد ، ما از سامره بيرون آمديم و سلطان باز هم در جستجوى خبر فرزند حسن بن على عليهما السلام بود . شرح - مجلسى عليه الرحمه از اكمال الدين صدوق روايتى نقل مىكند كه ابو الاديان خادم و نامه رسان امام حسن عسكرى عليه السلام بامر آن حضرت بمدائن رفت و روزى كه بسامره برگشت امام وفات كرده بود