تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
چون بدر خانه رسيديم ، غلامش آمد و گفت : على بن ابراهيم با پسرش محمد در آيند ، چون وارد شديم و سلام كرديم ، بپدرم فرمود : اى على ! چرا تا كنون نزد ما نيامدى ؟ پدرم گفت : آقاى من ! خجالت ميكشيدم با اين وضع بملاقات شما آيم ، چون از نزدش بيرون رفتيم ، غلامش آمد و بپدرم كيسه پولى داد و گفت : اين 500 درهم است كه 200 آن براى پوشاك و 200 آن براى بدهى و 100 آن براى خرجيت باشد . و كيسه ئى به من داد و گفت ، اين 300 درهم است ، 100 درهمش براى خريد الاغ و 100 درهمش براى پوشاك و 100 درهمش براى مخارجت باشد . و بكوهستان نرو ، بلكه به سوراء برو . او به سوراء رفت و با زنى ازدواج كرد و اكنون هزار دينار عايدى املاك دارد ، با وجود اين واقفى مذهب است ( يعنى هفت امامى است و عقيده دارد موسى بن جعفر عليه السلام نمرده و او امام قائم است ) محمد بن ابراهيم گويد : به او گفتم : واى بر تو ! مگر دليلى روشنتر از اين ميخواهى ؟ ! ! ( كه امام يازدهم از دل تو آگاه باشد و به مقدار احتياجت به تو كمك كند ) او گفت : اين امريست كه بدان عادت كرده‌ايم ( يعنى كيش و مذهب خانوادگى ماست ) . 4 - احمد بن حارث قزوينى گويد : من با پدرم در سامره بودم ، و پدرم دامپزشك اصطبل امام حسن عسكرى عليه السلام بود . مستعين با لله ( خليفه عباسى ) استرى داشت كه در زيبائى و بزرگى مانند نداشت ، ولى از سوارى دادن و لجام و زين گرفتن سرپيچى ميكرد ، رامكنندگان ستور بر سرش ريخته بودند و چاره ئى براى سوارى او نيافته بودند ، يكى از همدمان خليفه گفت : يا امير المؤمنين ! چرا دنبال حسن بن رضا نميفرستى تا بيايد ، يا اين استر را سوار شود و يا او را بكشد ناراحت شوى . خليفه نزد ابو محمد ( امام عسكرى عليه السلام ) فرستاد ، پدرم نيز همراه او بود ، پدرم گويد : چون