داشت و با او سخن ميگفت تا نگاهش بغلامان مخصوص موفق افتاد ، آنگاه گفت : خدا مرا قربانت كند ، اكنون هر گاه بخواهيد ( ميتوانيد تشريف ببريد ) و بدربانانش گفت : او را از پشت صف ببريد تا آن مرد - يعنى موفق - او را نبيند . او برخاست و پدرم هم برخاست و با او معانقه كرد و برفت .
من بدربانان و غلامان پدرم گفتم : واى بر شما ! ! اين چه شخصى بود كه او را با كنيه بپدرم معرفى كرديد و پدرم با او چنين رفتار كرد ؟ گفتند : او از اولاد على است و او را حسن بن على مينامند و به ابن الرضا معرفى مىشود ، شگفتم افزون گشت و در تمام آن روز پريشان و ناآرام بودم و در باره او و آنچه از رفتار پدرم نسبت به او ديده بودم ميانديشيدم تا شب شد ، و عادت پدرم اين بود كه نماز عشا را ميگزارد ، سپس براى مشورتهاى مورد نياز و آنچه بايد بعرض سلطان برسد مجلس ميكرد . چون نمازش را گزارد و جلوس كرد ، آمدم و در برابرش نشستم ، در حالى كه ديگرى نزد او نبود .
به من گفت : احمد ! كارى دارى ؟ گفتم آرى ، پدر ! اگر اجازه دهى سؤال كنم ، گفت : پسر جان اجازه دادم ، هر چه خواهى بگو . گفتم ، اى پدر ! مرديكه امروز صبح ديدم نسبت به او احترام و بزرگداشت و تعظيم نمودى و خود و پدر و مادرت را قربانش كردى كه بود ؟ گفت ، پسر جان ! او امام رافضيان است ، او حسن بن على است كه بابن الرضا معروفست ، آنگاه ساعتى سكوت كرد و سپس گفت : پسر جان ! اگر امامت از خلفاء بنى عباس جدا شود ، هيچ كس از بنى هاشم جز او سزاوار آن نيست و او براى فضيلت و پاكدامنى و رفتار و خويشتندارى و پرهيزگارى و عبادت و اخلاق شريف و شايستگيش سزاوار خلافت مىباشد اگر پدرش را ميديدى ، مردى بود روشنفكر ، نجيب ، با فضيلت ، با آنچه از پدرم شنيدم ، ناراحتى و انديشه
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 432
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٣٢