تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
چون سال آينده شد ، باز بيامد و مانند سال گذشته با من رفتار كرد ، در آنجا چون از مناسك فارغ شديم و مرا بشام بازگردانيد و خواست از من جدا شود ، به او گفتم : تقاضا ميكنم به حق كسى كه ترا بر آنچه من ديدم توانا ساخته كه به من بگوئى تو كيستى ! فرمود ؟ من محمد بن على بن موسايم ، اينخبر شهرت يافت تا به گوش محمد بن عبد الملك زيات ( وزير معتصم كه پدرش روغن زيت فروش بوده ) رسيد ، او نزد من فرستاد و مرا گرفت و در زنجير كرد و بعراق فرستاد . من به او گفتم : گزارش داستان خود را بمحمد بن عبد الملك برسان ، او هم چنان كرد و هر چه واقع شده بود در گزارش خود نوشت ، محمد در پاسخ او نوشت : به همان كسى كه ترا در يك شب از شام بكوفه و از كوفه بمدينه و از مدينه به مكه و از مكه بشام برد ، بگو از زندانت خارج كند . على بن خالد گويد : داستان او مرا اندوهگين كرد و بحالش رقت كردم و دلداريش دادم و امر بصبرش نمودم ، سپس صبح زود نزدش رفتم ، ديدم سربازان و سرپاسبان و زندانبان و خلق الله انجمن كرده‌اند ، گفتم چه خبر است ؟ گفتند : مرديكه ادعاء نبوت كرده بود و او را از شام آورده بودند ، ديشب در زندان گم شده ، معلوم نيست به زمين فرو رفته يا پرنده ئى او را ربوده است . 2 - عبد الله بن رزين گويد : من در مدينه - شهر پيغمبر صلَّى الله عليه و آله - مجاور بودم و امام جواد عليه السلام هر روز هنگام ظهر به مسجد مىآمد و در صحن فرود ميشد و به طرف پيغمبر صلَّى الله عليه و آله ميرفت ، به آن حضرت سلام ميداد و سپس بجانب خانه فاطمه عليها السلام برميگشت و نعلينش را مىكند و به نماز ميايستاد ،