تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
او را بسوزانند - مأمون به امام رضا عليه السلام عرضكرد : آقاى من ! اگر صلاح ميدانيد بسوى اين مردم رويد و متفرقشان كنيد . ياسر گويد : امام رضا عليه السلام سوار شد و به من فرمود سوار شو ، من سوار شدم و چون از در خانه بيرون شديم حضرت مردم را ديد كه فشار مىآورند ، پس با دست خود اشاره كرد : پراكنده شويد ، پراكنده شويد . ياسر گويد : به خدا آن مردم چنان روى ببازگشت گذاشتند كه بالاى يك ديگر مىافتادند ، و بهر كس اشاره فرمود ، دويد و برفت . 9 - وشاء از مسافر نقل كند كه چون هارون بن مسيب خواست با محمد بن جعفر بجنگد . امام رضا عليه السلام به من فرمود : نزد او برو و بگو ، فردا بيرون نرو ، كه اگر به روى شكست ميخورى و يارانت كشته ميشوند ، و اگر پرسيد : تو از كجا ميدانى ؟ بگو من در خواب ديده‌ام . مسافر گويد : من نزد او رفتم و گفتم : قربانت ، فردا بيرون نرو كه اگر بيرون روى ، شكست ميخورى و يارانت كشته ميشوند ، به من گفت . تو از كجا اين را دانستى ؟ گفتم : در خواب ديده‌ام ، جواب داد : آن بنده با كون نشسته خوابيده ( كه چنين خوابى ديده است ) ، سپس بيرون رفت و شكست خورد و يارانش كشته شدند . وشاء گويد : و نيز مسافر به من گفت : من با امام رضا عليه السلام در منى بوديم . يحيى بن خالد كه براى گرد و خاك سرش را پوشيده بود ، از آنجا گذشت ، حضرت فرمود : بيچاره ها نميدانند امسال چه بسرشان مىآيد