تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦
مردى است شايسته و پرهيزگار از آل محمد . گفتم : مگر نميشود ديگرى با او بحمام رود ؟ گفت : هر وقت او مىآيد حمام را برايش خلوت ميكنيم ، ما در اينسخن بوديم كه با غلامانش تشريف آورد و غلامى در پيشش بود كه حصيرى همراه داشت ، وارد رختكن حمام شد و حصير را پهن كرد ، حضرت هم رسيد و سلام كرد و با الاغش وارد حجره شد و برختكن رفت و روى حصير پياده شد . من بطلحى گفتم : همين است كسى كه او را بشايستگى و پرهيزگارى معرفى كردى ؟ ! ! ( پس چرا سواره برختكن حمام رفت ؟ ) گفت : به خدا كه او هيچ گاه غير از امروز چنين نميكرد ، من با خود گفتم : نيت من سبب اين عمل شد و من او را بر اين كار واداشتم [ من او را به اين جنايت نسبت دادم ] باز با خود گفتم : انتظار ميكشم تا بيرون بيايد ، شايد بتوانم بمقصودم رسم ، چون بيرون آمد ، لباس پوشيد و الاغ را طلبيد تا در رختكن آوردند ، از همان روى حصير سوار شد و بيرون رفت ، با خود گفتم به خدا كه من آن حضرت را اذيت كردم ، ديگر نميكنم و هرگز به اين فكر نميافتم و بر آن تصميم جدى گرفتم . سپس چون آن روز وقت ظهر شد سوار الاغش بيامد و در همان صحن كه فرود مىآمد پياده شد و وارد مسجد گشت و بپيغمبر صلَّى الله عليه و آله سلام داد و در جايى كه در خانه فاطمه عليها سلام نماز ميگزارد بيامد و نعلينش را بكند و به نماز ايستاد . 3 - على بن اسباط گويد : امام جواد عليه السلام به طرف من مىآمد و من بسر و پاى آن حضرت مينگريستم تا اندامش را براى رفقاى خود در مصر وصف كنم ، من در اين فكر بودم كه آن حضرت بنشست و فرمود :