تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
اين مرد رئيس و پيشواى قومى است كه من براى خراب كردن خانه اى كه عبادتش ميكنند آمده‌ام ، و او رها كردن شترانش را از من ميخواهد ، اگر او دست بازداشتن از خراب كردن كعبه را از من ميخواست . ميپذيرفتم ، شترانش را به او برگردانيد ، عبد المطلب بمترجمش گفت : سلطان به تو چه گفت ؟ مترجم به او گزارش داد ، عبد المطلب گفت : من صاحب شتر هستم و خانه صاحبى دارد كه آن را نگه ميدارد ، شتران را به او پس دادند و عبد المطلب بجانب منزلش برگشت . هنگام مراجعت بفيل برخورد ، به او گفت : اى محمود ! فيل سرش را حركت داد ، به او گفت : ميدانى ترا براى چه آورده‌اند ؟ فيل با سر اشاره كرد : نه ، عبد المطلب گفت : ترا آورده‌اند تا خانه پروردگارت را خراب كنى ، چنين كارى را انجام ميدهى ؟ با سر اشاره كرد : نه ، عبد المطلب بمنزلش مراجعت كرد . چون صبح شد ، لشكريان فيل را بردند تا وارد خانه شود ، فيل سر باز زد و امتناع ورزيد ، آن هنگام عبد المطلب بيكى از غلامانش گفت : بالاى كوه رو و بنگر تا چه بينى ، گفت : يك سياهى از طرف دريا ميبينم گفت : چشمت به همه آنها ميرسد ؟ گفت : نه ولى نزديكست برسد ، چون نزديك شد ، گفت : پرنده بسياريست كه آنها را نميشناسم ، و هر يك از آنها سنگى به اندازه سنگى كه با پشت ناخن ميپرانند يا كوچكتر در منقار دارد : عبد المطلب گفت : بپروردگار عبد المطلب ، جز اين قوم را نخواهند ، تا آنگاه كه بالاى سر همه لشكر قرار گرفتند ، سنگريزه را انداختند ، هر سنگريزه بر سر مردى فرود آمد و از مقعدش خارج شد و او را بكشت ، از آن لشكر جز يك مرد جان بدر نبرد كه رفت و گزارش را بمردم گفت : چون گزارش را گفت