جابر به او گفت : كى نزد آقايم بودى ؟ گفت : هم اكنون ، جابر گفت : پيش از نماز يا بعد از نماز ؟
گفت : بعد از نماز ، جابر مهر را برداشت و شروع به خواندن كرد و چهره اش را درهم ميكشيد تا به آخر نامه رسيد ، سپس نامه را نگهداشت و تا بكوفه رسيد او را خندان و شادان نديدم . شبانگاه بكوفه رسيديم من خوابيدم ، چون صبح شد ، بخاطر احترام و بزرگداشت او نزدش رفتم ، ديدمش بيرون شده بجانب من مىآيد . و بجولها را بگردنش آويخته و بر نى سوار شده ميگويد : أجد منصور بن جمهور أميرا غير مأمور ( منصور بن جمهور را فرماندهى ميبينم كه فرمانبر نيست ) و أشعارى از اين قبيل ميخواند .
او به من نگريست و من به او ، نه او چيزى به من گفت و نه من به او ، من از وضعى كه از او ديدم شروع بگريستن نمودم ، كودكان و مردم گرد ما جمع شدند . و او آمد تا وارد رحبه شد و با كودكان ميچرخيد مردم ميگفتند : ديوانه شد جابر بن يزيد ، ديوانه شد .
به خدا سوگند كه چند روز بيش نگذشت كه از جانب هشام بن عبد الملك نامه ئى بواليش رسيد كه مردى را كه نامش جابر بن يزيد جعفى است پيدا كن و گردنش را بزن و سرش را براى من بفرست ، والى متوجه اهل مجلس شد و گفت : جابر بن يزيد جعفى كيست ؟ گفتند : خدا ترا اصلاح كند . مردى بود دانشمند و فاضل و محدث كه حج گزارد و ديوانه شد ، و اكنون در رحبه بر نى سوار مىشود و با كودكان بازى مىكند والى آمد و از بلندى نگريست ، او را ديد بر نى سوار است و با بچه ها بازى مىكند ، گفت : خدا را شكر كه مرا از كشتن او بر كنار داشت ، روزگارى نگذشت كه منصور بن جمهور وارد كوفه شد و آنچه جابر ميگفت عملى شد .
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 246
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٤٦