شدم كسى را نزد خود نديدم ( آورنده نامه غايب شد ) سپس امام باقر عليه السلام وارد مدينه شد ، من ملاقاتش كردم و عرضكردم : قربانت ، مردى نامه شما را به من داد و مهرشتر بود ، فرمود : اى سدير ما خدمتگزارانى از طايفه جن داريم كه هر گاه شتاب داريم ، آنها را مىفرستيم .
و در روايت ديگر فرموده : ما پيروانى از جن داريم چنان كه پيروانى از انس داريم ، چون اراده كارى كنيم ، آنها را ميفرستيم .
5 - حكيمه دختر موسى بن جعفر عليه السلام گويد : امام رضا عليه السلام را ديدم در هيزم خانه ايستاده و آهسته سخن مىگويد و من ديگرى را نمىديدم . گفتم : آقاى من ! با كى آهسته سخن ميگوئى فرمود : اين عامر زهرائى است كه نزد من آمده ، و چيزى ميپرسد و درد دل مىكند . عرضكردم :
سرورم ! دوست دارم سخنش را بشنوم ، به من فرمود : اگر تو سخنش را بشنوى يك سال تب ميكنى ، عرض كردم : آقايم ! دوست دارم بشنوم . فرمود : بشنو ، من گوش دادم صدائى مانند سوت شنيدم و تب مرا گرفت تا يك سال .
6 - جابر گويد : امام باقر عليه السلام فرمود : در آن ميان كه امير المؤمنين عليه السلام ( در مسجد كوفه ) بر منبر بود ، اژدهائى از طرف يكى از درهاى مسجد روى آورد ، مردم آهنگ كشتنش كردند امير المؤمنين عليه السلام كس فرستاد تا دست نگه دارند ، مردم از كشتنش خوددارى كردند و او سينه
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 244
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٤٤