كشان ميرفت تا پاى منبر رسيد ، برخاست و روى دمش ايستاد و بامير المؤمنين عليه السلام سلام كرد ، حضرت اشاره فرمود كه بنشيند تا خطبه اش تمام شود ، چون از خطبه فارغ گشت ، متوجهش شد و فرمود :
كيستى گفت : من عمرو بن عثمان خليفه شما بر طايفه جنم ، پدرم مرد و به من سفارش كرد خدمت شما آيم و رأى شما را بدست آورم ، اكنون نزد شما آمدم تا چه دستور و نظر فرمائى .
امير المؤمنين عليه السلام فرمود : ترا بتقواى خدا سفارش ميكنم و اينكه باز گردى و در ميان جنيان بجاى پدرت باشى ، و تو خليفه من هستى برايشان .
عمرو با امير المؤمنين عليه السلام خداحافظى كرد و بازگشت . و او خليفه آن حضرتست بر جنيان من به حضرت عرضكردم : قربانت ، عمرو خدمت شما مىآيد و آمدن بر او واجبست ؟ فرمود : آرى .
شرح - مجلسى ره گويد : اگر چه اين روايت ضعيف است ولى مضمونش متواتر است و باب ثعبان ( در اژدها ) در مسجد كوفه مشهور بوده ، و گويند : بنى اميه براى از بين بردن اين اسم ، فيلى بر آن در ميبستند تا بباب الفيل مشهور گشت .
7 - نعمان بن بشير گويد : با جابر بن يزيد جعفى هم كجاوه بودم ، چون بمدينه رسيديم ، جابر خدمت امام باقر عليه السلام رسيد و از او خداحافظى كرد و شادمان از نزدش بيرون شد ، تا روز جمعه بچاه اخيرجه رسيديم و آنجا نخستين منزليست كه از فيد بسوى مدينه برميگرديم ، چون نماز ظهر را گزارديم و شتر ما حركت كرد ، مرد بلند قامت گندم گونى پيدا شد كه نامه ئى داشت و آن را بجابر داد . جابر آن را گرفت و بوسيد و بر ديده گذاشت ، در آن نوشته بود : از جانب محمد بن على بسوى جابر بن يزيد ، و بر آن نامه مهر سياه و ترى بود .
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 245
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٤٥