و اينها نزد من است ، كسى با من در اين باره نزاع نكند ( بحديث 617 رجوع شود ) عرضكردم اينها از ترس سلطان پنهانست ؟ فرمود : پنهان نيست بلكه دليلى روشن دارد ، همانا پدرم هر چه آنجا ( مخزن ودايع امامت ) بود به من سپرد و چون وفاتش نزديك شد ، فرمود : گواهانى را نزد من حاضر كن ، من چهار تن از قريش را كه نافع غلام عبد الله بن عمر يكى از آنها بود ، حاضر كردم .
فرمود : بنويس :
اينست آنچه يعقوب پسرانش را بدان وصيت مىكند « پسرانم همانا خدا اين دين را براى شما برگزيد نميريد جز اينكه مسلمان باشيد - 122 سوره 2 - » و محمد بن على بپسرش جعفر بن محمد وصيت كرد و دستورش داد كه او را با بردى كه در آن نماز جمعه ميخواند ، كفن پوشد و با عمامه خودش او را عمامه بندد و قبرش را چهار گوش ساخته ، چهار انگشت از زمين بلند كند و سپس آن را واگذارد ( از چهار انگشت بلندتر نكند ) .
آنگاه فرمود : وصيت نامه را در هم پيچيد و بگواهان فرمود : برويد خدا شما را رحمت كند . پس از رفتن ايشان من گفتم : پدرم ! در اين وصيتنامه چه احتياجى بگواه گرفتن بود ؟ فرمود : من نخواستم كه تو ( پس از مرگ من ) مغلوب باشى و مردم بگويند : او وصيت نكرده است و خواستم تو دليلى داشته باشى كه هر گاه مردى به اين بلد آيد و گويد وصى فلانى كيست ! بگويند فلانى .
من گفتم : اگر در وصيت شريك داشته باشد ( امام چگونه تعيين مىشود ؟ ) فرمود : از او سؤال ميكنيد ( مسائل مشكل علمى و امور غيبى را از او ميپرسيد ) مطلب براى شما روشن مىشود .
3 - محمد بن مسلم گويد : به امام صادق عليه السلام عرضكردم : اصلحك الله خبر بيمارى شما بما رسيد و ما را نگران كرد ، اى كاش ما را آگاه ميساختى ( يا فرمود بما مىآموختى ) وصى شما كيست ؟
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 214
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢١٤