براى تو مزيت و اختيارى بر ما قرار نداده است ، ولى حقيقت اينست كه پدر ما بر ما حسد برد و چيزى را خواست كه خدا نه براى او و نه براى تو روا دانسته بود و خودت هم ميدانى ، من صفوان بن يحيى فروشنده پارچه هاى سابرى را در كوفه ميشناسم ( سابرى پارچه نازكى بوده كه در سابور فارس ميبافتهاند و صفوان وكيل امام هشتم و امام نهم عليهما السلام بوده است و گويا وكيل امام هفتم هم بوده است ) اگر زنده ماندم گلوى او را ميگيرم و ترا هم با او .
على ( بن موسى ) عليه السلام فرمود : * ( لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم ) * همانا اى برادرانم ! خدا ميداند كه من مشتاق دلخوشى شمايم ، خدايا ! اگر تو ميدانى كه من صلاح ايشان را ميخواهم و نسبت به آنها خوشرفتار و پيوند ساز و مهربانم ، در هر شب و روز مرا براى كارهاى ايشان يارى كن و جزاى خيرم بده و اگر قصد ديگرى دارم ، تو هر پنهانى را ميدانى ، مرا چنان كه سزاوارم جزا بده ، اگر قصد بدى دارم جزاى بد و اگر قصد خيرى دارم جزاى خيرم ده ، خدايا ايشان را اصلاح كن و كارهايشان را اصلاح كن ، و شيطان را از ما و آنها دور كن ، و آنها را بر اطاعتت يارى و بهدايتت موفق دار ، همانا اى برادر ! من خوشحالى شما را شائقم و بصلاح شما كوشايم ، و خدا نسبت به آنچه ميگويم مورد اعتماد است .
عباس گفت : من زبان ترا خوب ميشناسم ، براى بيل تو نزد ما گلى نيست ( يعنى حناى تو نزد ما رنگى ندارد ) و با اين سخن از يك ديگر جدا شدند و صلَّى الله على محمد و آله .
16 - محمد بن سنان گويد : يك سال پيش از آنكه موسى بن جعفر عليه السلام بعراق آيد خدمتش رسيدم پسرش على برابرش نشسته بود ، حضرت به من نگريست و فرمود : اى محمد ! در اين سال جنبشى ( مسافرتى ) پيش آيد ، بخاطر آن بيتابى مكن ، عرضكردم : قربانت گردم ، چه پيش آمدى مىكند ؟ سخن شما مرا
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 102
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٠٢