تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
و تصديقت نكنيم و تو نزد ما سرزنش شده و منفور خواهى بود ، ما ترا در كودكى و بزرگيت بدروغ شناخته‌ايم و پدرت ترا بهتر مىشناخت ، اى كاش تو خيرى ميداشتى ، همانا پدرت به ظاهر و باطن تو شناساتر بود ، او ترا بر نگهدارى دو دانه خرما امين نميدانست . سپس عمويش اسحاق بن جعفر به او حمله كرد و دو طرف جامه اشرا گرفت و گفت : تو هم كم خرد و هم ناتوان و هم نادانى ، اين هم روى كارى كه ديروز كردى باشد ( معلوم مىشود كه قبلا هم كار زشتى از او صادر شده است ) و حضار ديگر هم اسحاق را كمك كردند . قاضى بعلى ( بن موسى الرضا عليه السلام ) گفت : برخيز اى ابو الحسن : همان لعنتى كه امروز از جانب پدرت به من رسيد ، مرا بس است . ( يعنى لعنتى كه در وصيتنامه نوشته بود يا بجرم احضار من شما را ) پدرت به تو اختيارات وسيعى داده ، نه به خدا ، پسر را هيچ كس بهتر از پدر نشناسد ، به خدا كه پدر تو نزد ما نه سبك مغز بود و نه سست رأى . عباس بقاضى گفت : خدايت اصلاح كند ، آن مهر را بردار و نوشته زيرش را بخوان ، ابو عمران قاضى گفت : نه ، من برنميدارم ، همان لعنتى كه امروز از پدرت به من رسيد ، مرا بس است . عباس گفت : من آن مهر را برميگيرم ، قاضى گفت : تو خود دانى ، عباس مهر را برداشت . ديدند در آن نوشته است ، خارج كردن برادران از وصيت و پا برجا گذاشتن على به تنهائى و داخل ساختن آنها را تحت سرپرستى على چه بخواهند و يا نخواهند و خارج نمودن ايشان را از تصرف در موقوفه و غير موقوفه . پس بازكردن عباس وصيت نامه را موجب بلا و رسوائى و خوارى برادران و خير و فضيلت على ( بن موسى عليه السلام ) گشت . و هم در آن وصيتنامه كه عباس مهرش را برگرفت نام اين گواهان در زيرش نوشته بود : 1 - ابراهيم