وَ ما أَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ يا مُوسى ؟
« 1 » و چون موسى سخن خداى بشنيد آرزو آمدش كه ديدار او را ببيند .
و طبع مردم چنين است و بشرى را « 2 » تركيب بدين نهاده است كه هر سخن كه از كسى بشنود و آن سخن او را خوش آيد خواهد كه سخن گوينده را « 3 » ببيند تا دل او قرار گيرد و آن سخن جاىگيرتر باشد .
پس آن بشريّت بر موسى كار كرد و گفت يا ربّ هم چنان كه سخن خويش مرا بشنوانيدى ديدار خويش نيز مرا بنماى ، چنان كه گفت :
رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ . قالَ لَنْ تَرانِي ، وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ .
« 4 » گفت : بكوه نگر « 5 » اگر كوه طاقت ديدار مرا دارد كه آن سنگ است تو نيز بتوانى ديد . چنان كه گفت :
وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي .
« 6 » پس خداى عزّ و جلّ خواست كه برهان خويش مرو را بنمايد تا بداند كه او به چشم فانى مر باقى را بنتواند ديدن .
و در پيش موسى يكى كوه بود سخت بزرگ ، پس خداى تعالى تجلّى كرد و آن « 7 » كوه بدان بزرگى .
چنين گويند كه جزوى از جزوهاى نور خويش بران كوه او كند و كوه طاقت آن نداشت ، و بطر كيد ، و بشش پاره ببود . « 8 » چنان كه گفت :
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا
. « 9 » و آن كوه به زمين شام بود
هامش
( 1 ) طه 83
( 2 ) و بشريت را . ( خ . نا )
( 3 ) خداوند سخن . ( نا . صو . خ )
( 4 ) الاعراف 143
( 5 ) گفت تو مرا به چشم فانى اندر سراى فانى نتوانى ديدن و لكن بكوه نگر . ( خ ) ، و در نسخههاى ديگر نيز با اختلافى كم اين عبارت هست .
( 6 ) الاعراف 143
( 7 ) بران . ( نا )
( 8 ) لخت گشت . ( خ )
( 9 ) الاعراف 143