و بر سر او زد و او را بكشت . و چون كشته بود ندانست كه چه مىبايد كرد و كجا پنهان بايد كرد . و از آدم مىترسيد . و او را هم چنان كشته رها نمىيارست كرد « 1 » و جايى پنهان نمىدانست كرد .
و چون چند گاه برآمد خداى تعالى دو كلاغ بفرستاد و پيش او بيك ديگر جنگ كردند ، و از آن دوگانه يكى كشته شد ؛ و آن يكى كه زنده مانده بود زمين را بمنقار مىكند تا گوى دور بكند « 2 » ، و آن كلاغ مرده را بياورد و بدان گو اندر نهاد ، و خاك بر سر وى كرد تا در زير خاك پنهان شد . « 3 » و قابيل از دور در آن كلاغ نگاه همى كرد ، و چون آن را بديد گفت :
يا وَيْلَتى أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي .
« 4 » گفت اى واى بر من كه مرا چندين دانش نيست كه اين كلاغ راست ، كه من نيز اين برادر خويش را در زير خاك پنهان كنم .
پس قابيل هم چنان گوى بكند و هابيل را در آنجا نهاد ، و خاك بر سر آن كرد و در زير خاك پنهان كرد ، و هيچ خلق را از آن خبر نبود كه او را چه كرد و كجا پنهان كرد .
پس آدم را ازين كار آگاه شد ، و طلب قابيل مىكرد تا او را نيز باز كشد ، و چندان كه او را طلب كرد هيچ جا باز نيافت . و قابيل از ترس پدر خويش آدم در جزيرهها و كوهها و بيابانها مىگرديد ، و به هيچ خلق پيدا نمىيارست بود از ترس آدم . و آدم از بهر هابيل سخت اندوهگن شده بود ، و چهار بيت شعر اندر مرثيهء هابيل بگفت .
هامش
( 1 ) و از آدم همى ترسيد كه او را هم چنان دست باز دارد . ( صو )
( 2 ) و مغاكى بكرد ، ( خ . صو )
( 3 ) و آن كلاغ مرده به زير خاك پنهان كرد . ( صو . خ )
( 4 ) المائدة 31 .