كار كردندى .
پس هابيل و قابيل هر دو قربان بياوردند ، و بنزديك كوه - آنجا كه جايگاه قربان بود - بنهادند ، و آدم بيامد و دعا كرد ، آن آتش بر مثال سيمرغ بيامد و بدان قربان هابيل اندر افتاد و بسوخت ، و قربان ناپديد شد .
و آتش هيچ پيرامن قربان قابيل نگشت ، چنان كه گفت عزّ و جلّ :
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ
. « 1 » پس آدم هيچ چاره ندانست و آن دختر كه هم شكم قابيل بود بهابيل بايست داد « 2 » ، و گفت كه من از فرمان خداى عزّ و جلّ بيرون نتوانم آمدن .
پس قابيل به كار هابيل در ايستاد و گفت كه من ترا بكشم . هابيل گفت كه مرا درين گناهى نيست ، اگر تو بكشتن من دست دراز كنى من بكشتن تو دست دراز نكنم كه من از خداى عزّ و جلّ بترسم . چنان كه گفت :
لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ، ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ ، إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ
. « 3 » پس قابيل چشم همى داشت تا كى باشد كه هابيل را غافل دريابد تا او را هلاك كند .
و هابيل شبان بود و پيوسته از دنبالهء گوسفندان گرديدى ، و قابيل چشم بدان نهاده كه كجا او را خالى دريابد . تا وقتى كه هابيل بر سر كوهى در خواب شده بود و قابيل به دو در رسيد ، و او را چنان در خواب ديد ، و گفت كه اكنون فرصت يافتم بكشتن او . و سنگى بزرگ « 4 » برداشت
هامش
( 1 ) المائدة 27
( 2 ) بهابيل داد . ( خ )
( 3 ) المائدة 28
( 4 ) و يكى سنگ كلان . ( صو )