( 492 ) وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ انْفُ هَذَا الامْرِ وَ عَيْنَهُ
: من بينى و چشم اين كار را زدم ، مثلى است كه عرب در مورد موضوعى كه كاملا در آن بحث و تأمل شده است ، به كار مىبرد .
( 493 ) أَوْجَدَ النّاسَ مَقَالًا
: مردم را به اعتراض و سر و صدا واداشت
.
خطبهء 44
.
( 494 ) خَاسَ بِه
: خيانت كرد .
( 495 ) قَبَّحَهُ اللَّه
: خدا از خير دورش دارد .
( 496 ) بَكّتَهُ
: او را مذمت كرد ، به او درشتى كرد .
( 497 ) مَيْسُورَهُ
: آنچه در امكان و توانش بود .
( 498 ) الوُفُور
: زياد شدن ، فراوان شدن
.
خطبهء 45
( 499 ) مَقْنُوط
: اسم مفعول از قنوط ، مأيوس .
( 500 ) مُسْتَنْكَفٌ
: چيزى كه عار شمرده مىشود و مورد بيزارى و استنكاف قرار مىگيرد .
( 501 ) مُنِىَ لَهَا الفَنَاءُ
: فنا براى آن مقدر شد .
( 502 ) الجَلَاء
: ترك وطن ، جلاى وطن .
( 503 ) الْتَبَسَتْ
: ( محبت دنيا با قلب و روح كسى كه به دنيا نظر دارد ) آميخته شد ، مخلوط شد ، عجين گرديد .
( 505 ) الكَفَاف
: به مقدار كفايت .
( 504 ) البَلَاغ
: مقدار قوتى كه براى رسيدن به سر منزل لازم است ، معاش به اندازه مدت زندگى
.
خطبهء 46
.
( 506 ) الوَعْثَاء
: مشقت و سختيها در اصل به راه دشوار و صعب گفته مىشود .
( 507 ) المُنْقَلَب
: مصدر ميمى ، بازگشتن ، رجوع كردن
.
خطبهء 47
.
( 508 ) الادِيم
: پوست دباغى شده ، چرم .
( 509 ) العُكاظِىُ
: منسوب به عكاظ ، عكاظ بازارى در صحراى « بيت نخلة و طائف » بوده است كه اعراب براى فخر فروشى به يكديگر در آن جمع مىشدند .
( 510 ) النَّوازِل
: شدائد
.
خطبهء 48
.
( 511 ) وَقَبَ
: داخل شد .
( 512 ) غَسَقَ
: تاريكى آن شدت يافت .
( 513 ) خَفَقَ النَّجْمُ
: ستاره پنهان شد .