( 434 ) السَّعْر :
بر افروختن ، يعنى شما جنگ افروزان بدى هستيد .
( 435 ) لَا تَمْتَعِضُونَ :
غضبناك نمىشويد .
( 436 ) حَمِسَ :
شدت يافت .
( 437 ) الْوَغى :
جنگ ( معناى اصلى آن فرياد و جار و جنجال است ) .
( 438 ) اسْتَحَرَّ الْمَوْتُ :
مرگ شدت گرفت ، به سر حد مرگ رسيد .
( 439 ) انْفَرَجْتُمْ انْفِرَاجَ الرَّاسِ :
از من جدا مىشويد آن چنان كه سر شكافته مىشود و بهم نمىآيد .
( 440 ) يَعْرُقُ لَحْمَهُ :
گوشتهاى او را مىخورد بطوريكه بر استخوانش چيزى باقى نماند .
( 441 ) يَفْرِى :
مىدرد ، پاره مىكند .
( 442 ) مَا ضُمَّتْ عَلَيْهِ الْجَوَانِحُ صَدْرِهِ :
آنچه را كه استخوانهاى سينهاش احاطه كرده است ، منظور قلب است .
( 443 ) الْمَشْرِفِيَّة :
شمشيرهايى كه ساخت « مشارف » است ، مشارف نام منطقهايى در نزديكى « ريف » بوده كه شمشيرهاى معروفى داشته است .
( 444 ) فَرَاشُ الْهَامِ :
ريزههاى استخوان سر .
( 445 ) تَطِيحُ السَّوَاعِدُ :
بازوها قطع مىشود .
( 446 ) الْفَىْء :
خراج ، آنچه كه در بيت المال است
.
خطبهء 35
.
( 447 ) الْخَطْبُ الْفَادِحِ :
پيش آمد سخت و سنگين .
( 448 ) الْحَدَث :
حادثه ، مقصود از حادثه در اينجا موضوع حكميت است .
( 449 ) نَخَلْتُ لَكُمْ مَخْزُونَ رَاْيِى :
نظرم را براى شما صاف و روان بيان كردم .
« نخلت الدقيق بالمنخل » : آرد را با الك غربال كردم .
( 450 ) قَصِير :
وى غلام « جذيمةُ الأبرش » بود كه مثل آن در كتب امثال مشهور است .
( 451 ) ضَنَّ الزَندُ بِقَدحِهِ :
سنگ آتش زنه جرقه نزد ، كنايه از اينكه با وجود چنين مخالفت شديدى ديگر براى من جاى اظهار نظر وجود ندارد .
( 452 ) اخُو هَوَازِن :
منظور « دريد بن صمّة » است .
( 453 ) مُنْعَرَجُ اللِّوَى :
نام محلى است
.
خطبهء 36
.
( 454 ) النَّهْرَوَان :
نهروان در كنار نهرى