( 386 ) نَضِيضُ وَفْرِهِ :
تهيدستى او از مال دنيا .
( 387 ) الْمُجْلِبُ بِخَيْلِهِ :
كسى كه سواران خود را فرا بخواند .
( 388 ) الرَّجِل :
جمع « راجل » ، پياده نظام .
( 389 ) اشْرَطَ نَفْسَهُ :
خود را ( براى شر و فساد ) آماده كرد .
( 390 ) اوْبَقَ دِينَهُ :
آئين خود را پايمال كرد ، دينش را تباه كرد .
( 391 ) الْحُطَام :
مال ، و در اصل بمعنى « آنچه از چيز خشكيده شكسته شود » است .
( 392 ) يَنْتَهِزُهُ :
آن را غنيمت مىشماريد ، آن چيز را بسرعت و حيله مىربايد .
( 393 ) الْمِقْنَب :
گروهى از اسب سواران كه بين 30 تا 40 نفر باشند .
( 394 ) فَرَعَ المِنْبَرَ :
بالاى منبر رفت .
( 395 ) طَامَنَ :
پائين آورد .
( 396 ) الذَرِيعَة :
وسيله .
( 397 ) ضُئُولَةُ النَّفْسِ :
حقارت شخصيت .
( 398 ) مَرَاح :
اسم زمان از « راح » ، شامگاه .
( 399 ) مَغْدَى :
اسم زمان از « غدا » ، بامداد .
( 400 ) النَّادّ :
كسى كه از جمع به تنهائى مىگريزد ، گوشه گير .
( 401 ) الْمَقْمُوع :
مقهور ، مغلوب .
( 402 ) المَكْعُوم :
دهان بسته ، كعم البعير :
دهان شتر را بست تا چيزى نخورد يا گاز نگيرد .
( 403 ) ثَكْلَان :
حزين ، غمگين .
( 404 ) اخْمَلَهُ :
نامش را از يادها برد ، گمنامش كرد .
( 405 ) التَقِيَّةُ :
پنهان داشتن عقيدهء خود .
( 406 ) الاجَاج :
شور .
( 407 ) ضَامِرَةٌ :
خاموش ، ساكن .
( 408 ) قَرِحَةٌ :
مجروح .
( 409 ) مَلّوُا :
ملول و دلگير شدند ، يعنى آنها مردم را بسيار موعظه كردند ولى به دليل عدم تأثير ملول و دلگير شدند .
( 410 ) الْحُثَالَة :
پوست كنده شدهء ميوه و بادام و گردو ، و غيره ، آنچه بىفايده است ، آنچه از چيز پوست دار كنده مىشود .
( 411 ) الْقَرَظ :
برگ سَلم ( درختى است مانند درخت سدر ) يا ميوهء درخت سنط كه در دباغى مورد استفاده واقع مىشود .
( 412 ) الْجَلَم :
قيچى پشم چينى .
( 412 ) قُرَاضَة الْجَلَم :
آنچه در حين چيدن