تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
مذاب مىسوزد و اگر نگذارد روغن تصفيه نمىشود ، از اينجا بود كه اين جمله تمثيلى گرديد براى كسى كه در كار خود حيران مانده است .

( 4310 ) الْقِعْدَة

: نوع و طرز نشستن .

( 4310 ) تُعْجَلُ عَنْ قِعْدَتِكَ

: از مقامت جدا و منعزل مىشوى .

( 4311 ) الْهُوَيْنَى

: مصغّر « هونى » و « هونى » مؤنث « اهون » است ، آسان .

( 4312 ) اعْقِلْ عَقْلَكَ

: ( بوسيلهء تصميم قاطع ) عقلت را مهار كن ( و آن را در وادى شك و ترديد رها مكن ) .

( 4313 ) بِالْحَرَى

: بطور شايسته .

( 4314 ) لَتُكْفَيَنَّ

: كفايت مىشوى ، يعنى اين جنگ پيروزمندانه پايان مىپذيرد .

نامه 64

.

( 4315 ) كَرَهاً

: با اكراه ، بدون رغبت ، ( ابو سفيان قبل از فتح مكه از وحشت لشكريان پيامبر كه بالغ بر 10 هزار نفر مىشدند و براى رهائى از مرگ ايمان آورد ) .

( 4316 ) انْفُ الاسْلَام

: كنايه از اشراف و بزرگان عرب است كه قبل از فتح مكه ايمان آوردند .

( 4317 ) شَرَّدْتُ

: طرد كردم .

( 4318 ) الْمِصْرَان

: مقصود كوفه و بصره است .

( 4319 ) اسْتَرْفِهْ

: آرام بگير و شتاب مكن .

( 4320 ) الْحَاصِب

: باد تندى كه خاك و شن را به همراه دارد .

( 4321 ) الاغْوَار

: جمع « غور » ، غبارها .

( 4322 ) الْجُلْمُود

: صخره ، سنگ بزرگ .

( 4323 ) اعْضَضْتُهُ

: آن را به گاز گرفتن واداشتم .

( 4324 ) اغْلَفُ الْقَلْبِ

: كسى كه درك ندارد ، ( گوئى عقلش در غلافى است كه معانى در آن نفوذ نمىكند ) .

( 4325 ) مُقَارِبُ الْعَقْل

: كسى كه عقلش ناقص و ضعيف است .

( 4326 ) الضَّالَة

: كسى كه چيزى از او گم شده است .

( 4326 ) نَشَدْتَ غَيْرَ ضَالّتِكَ

: غير گمشدهء خود را طلب كردى ، اين مثلى است براى كسى كه خواستار غير حق خود مىباشد .

( 4327 ) السَّائِمَة

: حيوانى كه در بيابان مىچرد .

( 4328 ) مَصَارِع

: جمع « مصرع » ، قتلگاه ،