مذاب مىسوزد و اگر نگذارد روغن تصفيه نمىشود ، از اينجا بود كه اين جمله تمثيلى گرديد براى كسى كه در كار خود حيران مانده است .
( 4310 ) الْقِعْدَة
: نوع و طرز نشستن .
( 4310 ) تُعْجَلُ عَنْ قِعْدَتِكَ
: از مقامت جدا و منعزل مىشوى .
( 4311 ) الْهُوَيْنَى
: مصغّر « هونى » و « هونى » مؤنث « اهون » است ، آسان .
( 4312 ) اعْقِلْ عَقْلَكَ
: ( بوسيلهء تصميم قاطع ) عقلت را مهار كن ( و آن را در وادى شك و ترديد رها مكن ) .
( 4313 ) بِالْحَرَى
: بطور شايسته .
( 4314 ) لَتُكْفَيَنَّ
: كفايت مىشوى ، يعنى اين جنگ پيروزمندانه پايان مىپذيرد
.
نامه 64
.
( 4315 ) كَرَهاً
: با اكراه ، بدون رغبت ، ( ابو سفيان قبل از فتح مكه از وحشت لشكريان پيامبر كه بالغ بر 10 هزار نفر مىشدند و براى رهائى از مرگ ايمان آورد ) .
( 4316 ) انْفُ الاسْلَام
: كنايه از اشراف و بزرگان عرب است كه قبل از فتح مكه ايمان آوردند .
( 4317 ) شَرَّدْتُ
: طرد كردم .
( 4318 ) الْمِصْرَان
: مقصود كوفه و بصره است .
( 4319 ) اسْتَرْفِهْ
: آرام بگير و شتاب مكن .
( 4320 ) الْحَاصِب
: باد تندى كه خاك و شن را به همراه دارد .
( 4321 ) الاغْوَار
: جمع « غور » ، غبارها .
( 4322 ) الْجُلْمُود
: صخره ، سنگ بزرگ .
( 4323 ) اعْضَضْتُهُ
: آن را به گاز گرفتن واداشتم .
( 4324 ) اغْلَفُ الْقَلْبِ
: كسى كه درك ندارد ، ( گوئى عقلش در غلافى است كه معانى در آن نفوذ نمىكند ) .
( 4325 ) مُقَارِبُ الْعَقْل
: كسى كه عقلش ناقص و ضعيف است .
( 4326 ) الضَّالَة
: كسى كه چيزى از او گم شده است .
( 4326 ) نَشَدْتَ غَيْرَ ضَالّتِكَ
: غير گمشدهء خود را طلب كردى ، اين مثلى است براى كسى كه خواستار غير حق خود مىباشد .
( 4327 ) السَّائِمَة
: حيوانى كه در بيابان مىچرد .
( 4328 ) مَصَارِع
: جمع « مصرع » ، قتلگاه ،