يك حكم و دستور الهى تلقى كرد و همسرش را طلاق داد و پس از آن ، داود عليه السّلام وى را به همسرى خود درآورد . پس آن دو فرشته نازل شدند و آن حضرت را به خاطر كوتاهى در بيان آشكار منظورش توبيخ كرده ، و مورد نكوهش قرار دادند .
4 ) داود عليه السّلام در محراب خود سرگرم عبادت بود . پس زوجى به داورى نزد حضرت آمدند ، حضرتش براى شناختن زن نگاهى مباح به وى افكند ، و با اين نگاه به اقتضاى سرشت انسان ، علاقهاى به او در دل خود حس كرد . و پس از اعلان رأى خود به محراب بازگشته و مشغول عبادت شد . امّا اين انديشه ، ذهن آن حضرت را مشغول كرده ، وى را از اداى برخى نمازهاى مستحبّ بازداشت و به همين دليل مورد عتاب الهى قرار گرفت و عدّهاى اين واقعه را علّت استغفار داود عليه السّلام مىدانند .
5 ) نسبت دادن گناه به داود عليه السّلام تنها به خاطر شتابزدگى آن حضرت در بيان حكم ، پيش از بررسى همهجانبهء موضوع داورى مىباشد . چه اينكه برآن حضرت لازم بود وقتى دعوايى را از سوى يكى از شاكيان شنيد ، از طرف ديگر نيز نظرخواهى كرده ، آنگاه رأى خويش را اعلان دارد .
ايرادكنندگان اين جواب مىگويند : وحشت ناشى از ورود نابهنگام آن دو فرشته موجب شتابزدگى آن حضرت و اظهارنظر سريع و يكجانبهء ايشان بوده است . امّا نسبت دادن هيچيك از اين وجوه به پيامبران روا نيست و متضمّن ارتكاب گناه از سوى ايشان است . و ما پيش از اين ناروايى اسناد گناهى به پيامبران عليه السّلام و يا آنچه موجب رانده شدن مردم از ايشان باشد - اگرچه گناهى محسوب نگردد - را بيان داشتيم . از سويى ، غافل شدن از نافله ( نماز مستحبّ ) موجب وقوع عقاب و توبيخ الهى نيست . زيرا ترك مستحبّ ، گناه يا عاملى براى دور كردن مردم از پيامبر نمىباشد . نظير اينكه در خواستگارى از زنى كه يكى از اصحابش از او خواستگارى كرده است ، پيشدستى كند . يا پيشنهاد متاركه به مرد در حالى كه حكم ، چنان نبوده است .
همچنين روايتى كه در آن به « اوريا » اشاره شده است و بنا به آن كشته شدن وى به سبب اعزام وى به جنگ به داود عليه السّلام نسبت داده شده است نيز ضعيفتر و فاسدتر از آن است كه نيازى به ردّ داشته باشد .
از امير مؤمنان عليه السّلام نقل شده است كه : لا أوتي برجل يزعم أن داود عليه السّلام تزوّج بامرأة أوريا إلّا جلدته حدّين ، حدّا للنّبوّة و حدّا للإسلام . يعنى : هيچ مردى نزد من آورده نشود
تنزيه الأنبياء ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 157
مساهمون: الشريف المرتضى
ص١٥٧