تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
ابو بكر ، عمر و عده‌اى از ياران را ديد و به آنها فرمود : مگر من به شما امر نكرده بودم كه به لشكر اسامه بپيونديد ؟ گفتند : بله . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : پس چرا دستورم را اطاعت نكرديد ؟ ابو بكر گفت : من برگشتم تا دوباره با شما بيعت كنم . عمر گفت : اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله من دوست ندارم كه از پيك‌ها ، جوياى احوال شما شوم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : با لشكر اسامه برويد . و اين جمله را سه بار تكرار فرمود . سپس از شدت ضعف و خستگى از هوش رفت و مسلمانان گريه مىكردند و زنان و كودكان فرياد مىزدند . بعد از مدتى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به هوش آمد ، بلند شد و به ديگران نگاهى انداخت و فرمود : دوات و كتف بياوريد ، تا چيزى برايتان بنويسم كه بعد از آن دچار گمراهى نشويد . دوباره آن حضرت از هوش رفت . يكى از حاضران برخاست كه برود و دوات بياورد ، كه عمر به او گفت : برگرد ؛ او هذيان مىگويد . آن مرد برگشت و حاضران از اين كارشان پشيمان شدند كه چرا درآوردن كتف و دوات كوتاهى كردند و با يكديگر بحث نمودند . يكى از آنها به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت : اى رسول خدا ! آيا دوات و كتف بياوريم ؟ ايشان فرمود : بعد از اين چيزهايى كه گفتيد ، نه . ولى به شما توصيه مىكنم كه با خاندانم به نيكى رفتار كنيد . پس آن حضرت از آنها روى برگرداند و مردم هم پراكنده شدند . « 1 »
هامش
( 1 ) . الارشاد ، ج 1 ، ص 183 .