است ، پس پيامبر به سوى دژ رفت و وقتى على از دژ خارج شد ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را ديد و پيامبر به او فرمود : خبر مسرتبخش تو و كارى كه انجام دادى به من رسيد . مطمئنا خداوند از تو راضى است و من نيز از تو راضىام . على با شنيدن اين جملات ، گريست . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود : اى على ، چرا گريه مىكنى ؟
جواب داد : گريهء من از خوشحالى است ؛ خوشحالى از اينكه خداوند و رسول اللّه از من راضى هستند .
راوى مىگويد : على عليه السّلام از ميان غنايم ، صفيّة بنت حىّ را جدا كرد و بلال را صدا زد ، صفيه بنت حى را به او داد و گفت : اين زن را به خود پيامبر برسان و به ايشان بده و نظرش را در مورد او بپرس .
بلال به همراه صفيه خارج شد و او را از ميان كشتهها به نزد پيامبر برد .
صفيه بنت حى از شدت ترس داشت قالب تهى مىكرد ، پيامبر گفت : اى بلال ، آيا عطوفت و رحمت را از دست دادهاى ؟ ! پيامبر آن زن را براى خويش برگزيد ، بعد او را آزاد نموده و با او ازدواج كرد .
راوى مىگويد : هنگامى كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله از خيبر فارغ شد ، پرچم را گرفته و فرمود : چه كسى اين پرچم را به دست مىگيرد و حق آن را ادا مىكند ؟ پيامبر مىخواست به طرف ديوارهاى فدك حركت كند . زبير برخاست تا پرچم را به دست گيرد و گفت : من پرچم را چنانكه حقش باشد به دست مىگيرم .
پيامبر جواب داد : دور شو !
سپس سعد براى به دست گرفتن پرچم برخاست .
پيامبر به او هم فرمود : دور شو !
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 266
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٦٦