من ناسزا گفتند و من نيز به آنها همانها را گفتم و به سوى مكه رفتم . از مردم مكه شنيدم كه ضحاك بن قيس به حيره حمله كرده و اموال زيادى را به غارت برده است و سپس ، به راحتى و سلامت به شام بازگشته است .
اف به اين دنيا كه ضحاك را عليه تو جسور و گستاخ كرده است ! گمان مىكنم كه شيعيان و يارانت تو را تنها گذاشتهاند ، اگر مىخواهى مقاومت كنى ، نامهاى برايم بنويس ، تا فرزندان برادرت و فرزندان پدرت را براى يارى تو جمع كنم كه با زنده بودن تو زندهايم و با مردنت ، مىميريم ، به خدا قسم ! زندگى پس از تو را دوست ندارم و آن زندگى برايم شيرين و گوارا نخواهد بود . و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته .
امير مؤمنان عليه السّلام در جواب او نوشت :
به نام خداوند بخشندهء مهربان . از بندهء خدا ، على امير مؤمنان به عقيل بن ابى طالب .
سلام بر تو ، خداوند بىهمتا را حمد و سپاس مىگويم . اما بعد ، خداوند ما و شما را محافظت نمايد ؛ محافظت كسى كه از خدا در نهان مىترسد ، همانا كه او ستوده و بزرگ است . نامهات به دستم رسيد . . . اما از من دربارهء جنگ پرسيدى كه مىگويم : تا آخرين لحظه با مخالفان مىجنگم تا خداوند را ملاقات كنم ، نه از كثرت سربازان لشكر خوشحال مىشوم و نه از كم بودن آنها به وحشت مىافتم ؛ زيرا كه من بر حق هستم و خداوند همراه من است . به خدا قسم ! مرگ را در راه حق بد نمىدانم و هر كس كه بر حق باشد ، بعد از مرگ همهء خيرها براى اوست . اما دربارهء كمك تو و فرزندان پدرت ، [ بايد گفت كه ] به آن احتياج ندارم ، پس هدايت شده و مشكور باشى ! من دوست ندارم كه همراه من كشته شويد و گمان مكن
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 144
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٤٤