معاويه گفت : عمرو بن عاص است .
عقيل گفت : او همان كسى است كه شش نفر ادعاى پدرى او را داشتند و در آخر ، قصاب قريش بر آنها چيره شد . آن نفر ديگر كيست ؟
معاويه گفت : او ضحاك بن قيس فهرى است .
عقيل گفت : به خدا قسم ! پدر او كسى بود كه در آميزش دادن گوسفند نر با ماده مهارت داشت . آن نفر ديگر كيست ؟
گفت : او ابو موسى اشعرى است .
عقيل گفت : او پسر مادرى است كه زياد دزدى مىكرد .
معاويه دانست كه حاضران ناراحت شدهاند ، پس به عقيل گفت :
دربارهء من چه نظرى دارى ؟
عقيل گفت : اين را از من نخواه .
معاويه گفت : نه ، بايد بگويى .
عقيل گفت : آيا حمامه را مىشناسى ؟
معاويه گفت : حمامه كيست ؟
عقيل گفت : از ديگران بپرس تا به تو بگويند . عقيل از جلسه بيرون رفت ، معاويه نسبشناسى را خواست و به او گفت : دربارهء حمامه به من بگو .
نسبشناس گفت : آيا براى جان خود و خانوادهام امان مىدهى ؟
معاويه به او امان داد . نسبشناس گفت : حمامه جد تو است كه در زمان جاهليت ، بر روى خانهاش ، پرچم زنا افراشته بود . « 1 »
روزى عقيل مىخواست كه نزد معاويه رود ، معاويه به عمرو بن عاص
هامش
( 1 ) . الغارات ، ج 1 ، ص 64 - 65 .