را خنداند و خندهاش بند نمىآمد .
عمرو بن عاص گفت : اى امير المؤمنين ، براى چه مىخندى ؟ خداوند هميشه تو را خندان بدارد .
معاويه گفت : از حضور ذهن تو مىخندم ، زمانى كه با على روبرو شدى و از ترس جانت ، عورتت را آشكار كردى . ولى به خدا قسم ! اى عمرو ، تو مرگ را عينا ديدى . اگر على مىخواست ، تو را مىكشت ولى به دليل كرامتش چنين نكرد .
عمرو گفت : به خدا قسم ! من در سمت راست تو بودم كه على تو را به جنگ دعوت كرد و تو را به مبارزه طلبيد ، ولى هنگامى كه اين را شنيدى ، چشمانت دگرگون شد و كارى از تو سر زد كه اكراه دارم آن را ذكر كنم ، پس حالا اگر مىخواهى ، بخند يا نخند . « 1 »
و اما عبد الشمس بن حارث بن عبد المطّلب كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را عبد ناميد . او ده سال از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بزرگتر بود . او قبل از آنكه به خانه ارقم برود ، مسلمان شد و در جنگ بدر حاضر بود ؛ مجروح شد و زمانى كه برمىگشت در سرزمين صفراء ( قسمتى در مدينه ) درگذشت . پيامبر او را در پيراهنش دفن كرد و دربارهء او فرمود : او انسان خوشبختى است ، سعادتمندى را درك كرد .
و اما مغيرة بن حارث بن عبد المطّلب كه از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود .
برخى گفتهاند كه او ابو سفيان بن حارث و نامش مغيره بوده است . دارقطنى او را به عنوان امية بن حارث معرفى كرده كه فرزندى نداشت و روايتى از
هامش
( 1 ) . مرحوم مرعشى در شرح احقاق الحق ( ج 8 ، ص 660 ) گفته است كه مسعودى اين واقعه را در مروج الذهب ، ج 2 ، ص 47 روايت كرده است .